<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="0.92">
<channel>
	<title></title>
	<link>http://baniashraf.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Sep 2010 18:08:05 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	<!-- generator="WordPress/3.0.1" -->

	<item>
		<title>بشتابید،تا فرصت هست</title>
		<description><![CDATA[نمی دانم تا به حال نگاه کرده اید ببینید یک مرغ  چه شرافتمندانه عمل تخم گذاری را انجام می دهد یا نه، جان شما خیلی سخت و دردناک است یک بار بنشینید و با دقت به آن نگاه کنید که چه زوری می زند تا این کار را بکند. حتی اگر به دقت نگاه کنید [...]]]></description>
		<link>http://baniashraf.com/?p=418</link>
			</item>
	<item>
		<title>گاو نر می خواهد و مردِ کهن</title>
		<description><![CDATA[من دلم می خواد پنجره رو وا کنم، فریاد بزنم یارمو رسوا کنم، آخه هرچی اومد بر سرم یارم کرد، یارم منو از زندگی بی زارم کرد. این بیانات خان باباست که بالای میز نهارخوری رفته است،  یک دستش را روی سر گذاشته و دست دیگرش را به کمر گرفته و دقیقا از همین ناحیه [...]]]></description>
		<link>http://baniashraf.com/?p=409</link>
			</item>
	<item>
		<title>لولو این چه کاری بود که کردی؟!</title>
		<description><![CDATA[چند سال پیش وقتی خان بابا عاقل بود و تازه شروع کرده بودم به نوشتن، همواره با مشکل کمبود سوِژه برای نگاشته هایم مواجه بودم. اما شکر خدا، در این چند ساله و از وقتی که خان بابا همسر دوم اختیار نمود و بی بی ام را سکته داد و بابام را بدبخت کرد، وضع [...]]]></description>
		<link>http://baniashraf.com/?p=392</link>
			</item>
	<item>
		<title>حرکات موزون خان بابا خان</title>
		<description><![CDATA[خلاصه ماجرا:  پدر بزرگم ( اورا خان بابا  صدا می کنیم ) که بازنشسته نظمیه است و عمری در کسوت آژان به جامعه خدمت کرده است، اواخر عمرش به سرش می زند همسر دومی اختیار کند، و دختر جوانی را به زنی می گیرد. بی بی سکته می کند و می میرد، دلبر هم پس [...]]]></description>
		<link>http://baniashraf.com/?p=389</link>
			</item>
	<item>
		<title>شطرنج بازی کردن خان بابا خان</title>
		<description><![CDATA[بعد از آنکه پدر بزرگم، خان بابا خان رفت و شوخی شوخی آن دختر کمر باریک، چشم ابرو مشکی را آورد و هووی بی بی ام کرد، همه چیز توی خانه ما به هم ریخت. خدا را شکر بی بی ام &#8211; خاکش بقای عمر شما باشد &#8211;  همان روزهای اول سکته کرد و این [...]]]></description>
		<link>http://baniashraf.com/?p=369</link>
			</item>
	<item>
		<title>خان بابا خان داماد می شود</title>
		<description><![CDATA[چند وقتی بود پدر بزرگم خان بابا خان بی اندازه مزاح می کرد و حکایت همی گفت. چپ می رفت و راست می آمد چیزی می گفت و همه  را می خندانید. همه  نوه ها و نتیجه ها را دور خود جمع می کرد و همه را به شعف وا می داشت و در کل [...]]]></description>
		<link>http://baniashraf.com/?p=74</link>
			</item>
</channel>
</rss>
