بشتابید،تا فرصت هست

نمی دانم تا به حال نگاه کرده اید ببینید یک مرغ  چه شرافتمندانه عمل تخم گذاری را انجام می دهد یا نه، جان شما خیلی سخت و دردناک است یک بار بنشینید و با دقت به آن نگاه کنید که چه زوری می زند تا این کار را بکند. حتی اگر به دقت نگاه کنید متوجه می شوید سیاهی چشمانش هم به قرمزی می زدند،  بعد نگاه کنید وقتی تخمش را گذاشت و راحت شد چه شادمانی می کند و از خود چه قد قدی ول می دهد توی هوا، حتی شما ناظر محترم را نیز به شعف وا می دارد. باور بفرمایید لحظه لحظه حال و روزش را درک می کنم چرا که  این دقیقا شبیه همان کاری است که بنده در حال حاضر انجام می دهم، نخیر دور از جانمان، خیالتان راحت باشد تخم نمی گذاریم، البته اگر می گذاشتیم هم به شما ربطی نداشت، روزی حلال باشد از کجا می آیدش دیگر فرقی نمی کند.  عرض می کردم  تخم نمی گذاریم، داریم طنز می نویسیم، خدا شاهد است از تخم گذاشتن بدتر است، هی زور می زنی و هی زور می زنی تا یک چیزی بیاید که بنویسی،  چشمانت قرمز می شود و بسیار سخت می گذرد،ولی وقتی تخمت را گذاشتی بسیار صفا دارد و عربده می کشی و قدد قد می کنی طوری که خواننده محترم نیز به شعف می افتد. از اینها که بگذریم جانم برایتان بگوید که چند روز پیش رفته بودیم پیاده روی. در این چنین موارد همیشه پیراهنمان همچون یوسف پیامبر از پشت دریده می شود، نه اینکه از خودمان براروی زیبایی داشته باشیم که جماعت نسوان به دنبالمان بیفتند، نه، زلیخای ما پیرزنی متدکی است که  برای گرفتن پول، کمترین مکانی که از ما می درد پشت پیراهنمان است، آن روز هم در حال چک و چانه زدن با زلیخا بودیم و خدا را گواه می گرفتیم که از پس خواسته اش بر نمی آییم که عده ای مستِ لا یعقل به خیابان ریختند و عربده می کشیدند و شیشه ها می شکستند و جامه  ها می دریدند، داشتیم حیرت زده اوباش را می نگریستیم و با چشمانمان به دنبال لیدرشان می گشتیم که ناگهان وسط معرکه مردی را دیدیم که جلوی جمعیت حرکت می کرد، نعره می زد و دستانش را رو به جماعت الوات بالا می برد و  پایین می آورد و فریاد می زد که “چه حرفا چه چیزا آدم شاخ در میاره کچل مو در میاره”  اینها را که می گفت مابقی به همراه او تکرار می کردند و شیشه از حجره ها را می شکستند. ابتدا که نگاهشان کردیم فکر کردیم دارند حرکت مدنی می کنند، اما بعد وقتی  با دقت بیشتری که نگاه کردیم دیدیم که آن آقای محترم گنده لات را می شناسیم، خان بابا بود، از خانه که بیرون می آمدم داشت با بابام بازی می کرد، ولی نمی دانم در این فرصت کوتاه چطور چنین جماعت همگنی را گرد آورده بود،  در همین فکر بودیم که جماعت آژان به میدان ریختند زمین گشت جنبان چو ابر سیاه، تو گفتی همی بر نتبابد سپاه. وقتی ماجرا به اتمام رسید خان بابا را دیدم که هنوز با سر رو روی خونی نعره می زد و مبارز می طلبید و همکاران سابقش برایش می گریستند و به دنبالش می دویدند تا دستگیرش کنند. آن شب را بابام رفت و سند گذاشت که بابایش را آزاد کند. وقتی به خانه آمدند بابام رو به خان بابا کرد و توی سر خودش زد و گفت آخر دردت چیست که با آبروی ما چنین می کنی؟ خان بابا تا این را شنید، نیشش باز شد و گفت: لازم نیست خودت را بکشی، زن می خواهم. بابام عصبانی شد و گفت مگر دو تا نگرفتی؟ ننه ام را که سکته دادی، آن دخترک هم بعد از اینکه مال و اموالت را بالا کشید، رفت که هنوز تکلیفت را با او مشخص نکرده ای. آخر چندتا پدر من؟ و همچنان خود را همی زد و می گریست، که خان بابا ناگهان فریاد زد چهارتا. تازه چهار تایش را ثبت می کنند. مگر ندیده ای که الان یک ماه است وکلای مشروطه همه امور مملکت را رها کرده اند و دارند سر چند تا بودنش با هم جدل می کنند؟ تا فرصت هست توهم بیا برویم بگیریم که این وکلا زیاد روی قولشان نمی مانند و بلا شک فردا حرفشان عوض می شود. خان بابا این ها را گفت و آخر سر وقتی دید بابام هنوز زار می زند ، هر چه از دهانش درآمد بار بابام کرد و از خانه بیرون رفت و وقتی هم برگشت زلیخا را با خود آورد و به عنوان ننه جدید بابام معرفی کرد.




گاو نر می خواهد و مردِ کهن

من دلم می خواد پنجره رو وا کنم، فریاد بزنم یارمو رسوا کنم، آخه هرچی اومد بر سرم یارم کرد، یارم منو از زندگی بی زارم کرد.

این بیانات خان باباست که بالای میز نهارخوری رفته است،  یک دستش را روی سر گذاشته و دست دیگرش را به کمر گرفته و دقیقا از همین ناحیه خویش را دچار دوران می نماید و آن قسمت را که شاعر می فرماید: من دلم می خواد پنجره رو وا کنم، را من و سایر نوه و نتیجه هایش با یکدیگر تکرار می کنیم که بسیار صفا دارد. این شادی زاید الوصف ناشی از پذیرفته شدن شماره حساب بابام در سامانه اینترنتی نقدی شدن یارانه هاست، که باعث می شود که از گرسنگی نمیریم و قوت لا یموتی باشد که به غفلت نخوریم و به انجام چنین مراسماتی ادامه دهیم، که البته  بعضاً در چنین مجالسی با اعتراض همسایگان محترم مواجه می شویم که بخش نشاط انگیز کار همین جاست و وقتی درب منزلمان را کوبیدند، فرد معترض را تا سرحد جنون عصبانی کرده، سپس گرداگردِ وی حلقه می زنیم و به کف و سوت می پردازیم تا اعصاب وی تحریک شود و مانند گرگ گرسنه به یکی از اعضای خانواده مان حمله ور شود، و ما بیش از پیش شعف می نماییم، ضمناً لازم به ذکر است در تمام طول این مدت خان بابا خان از تلاش باز نایستاده و همچنان همه مان به همراه وی بیتِ “من دلم می خواد پنجره رو وا کنم” را تکرار می کنیم.

چشمتان به این بزن و برقص هایمان نباشد،خوشی کجا بود؟ بنده از همان کودکی مورد ظلم واقع شده ام، الان شش روز است توی زیر زمین خانمان زندانی  ام و اعتصاب غذا نموده ام.  اما مگر این بابای سنگدل ما اعتصاب سرش می شود ، حالا می پرسید چرا زندانی شده ام؟ عرض می کنم به خدمتتان. بارها از بابام خواهش کرده بودم با این همه توانایی که در وجود خان بابا وجود دارد بابام خودش را بازخرید کند و همگی با هم جنگ شادمانی به راه بیاندازیم، چند شب پیش که دوباره این حرف را زدیم بابام عصبانی شد و گفت: “حالا که این طور شد از این به بعد خان بابا را با خودت می بری هفته نامه تا ژورنالیستی بیاموزد”. حالا خر بیارو باقالی بار کن. هر چه اصرار کردیم بابام راضی نشد که نشد، دست آخر گفتیم پدر جانِ من ژورنالیستی که الکی نیست، نمی شود که هر کس بیاید بنشیند پشت میز و بگوید من ژورنالیست شدم، این صندلی یک نفر را می خواهد متخصص باشد، سیاست سرش بشود، درد مردم را بفهمد، اصلا مردِ سیاست باید عاقل باشد، این طور نیست که هر کس که فقط به درد هنرنمایی می خورد وارد این عرصه شود و بخواهد سیاست بازی کند.  پدر جان من ناراحت نشو این ها حقیقت است، خواننده محترم شما هم فکرت جای دیگر نرود، یادت باشد مسئولیت افکارت با ماست، لعنت بر شیطان، آقا شما چرا آن شکلی شدی؟ بخدا ما منظوری نداشتیم با شخص خاصی هم نبودیم، تقصیر این خوانندگان محترم است که ما هر چه می نویسیم فکرشان می رود جای دیگر.  اصلا ما غلط کردیم، پدر جان شما راست می گویید، خان بابا شما هم به دوران کمر ادامه بده. چشم، ما هم دست می زنیم. دوستان دست بزنید. دست دست. خان بابا بچرخ مگر نمی بینی اوضاع خطرناک است. خسته شدی هم بگو من جایت را بگیرم.  هر کسی هم روی هر صندلی نشسته حتما لیاقتش را دارد. به ما چه. اصلا به شما چه. به شما چه که به ما گیر می دهی؟ اصلا چرا فضا را مسموم می کنید؟ همه که دارند خدمتشان را می کنند. وا مصیبتا. داریم به قهقرا می رویم. بشین خان بابا قر نده. گفتم بشین. مگر عامل استکبار شده ای؟ها؟ ماکیاولی. جورج سوروس. هابرماس.




لولو این چه کاری بود که کردی؟!

چند سال پیش وقتی خان بابا عاقل بود و تازه شروع کرده بودم به نوشتن، همواره با مشکل کمبود سوِژه برای نگاشته هایم مواجه بودم. اما شکر خدا، در این چند ساله و از وقتی که خان بابا همسر دوم اختیار نمود و بی بی ام را سکته داد و بابام را بدبخت کرد، وضع من هم خوب شده است. حالا که خان بابا مانده است تنها و یک زنگوله پای تابوت و به طور کامل عقل از دست بداده و خانواده ام را مسخره ی خاص و عام کرده است، خوراک نوشته هامان شکر خدا می رسد. یعنی از این بنده خدا به قدر کفایت امور متحیرالعقول و نشاط آور سر می زند که ما آن را برای شما بنویسیم.  بنده خدا بابام فکر می کرد با شکلک دراوردن برای آن پیرمرد می تواند خوشحالش کند. چند روز پیش که داشت از قضای حاجت بر می گشت، نگاهی به خان بابا که گوشه اتاق نشسته بود کرد و با دو دستش گوش های خودش را کشید، زبانش را بیرون آورد و چنان اطواری از خود به در نمود که همه مان را شرمسار کرد. خان بابا بلند شد، رفت سمت بابام و بابام شادمان از آنکه خان بابام تحرکی پیدا کرده است، عربده می کشید و می خندید و ما هم می خندیدیم. چند ثانیه ای طول کشید که ناگهان صدای زنگ کشیده ای که خان بابا توی گوش بابام زده بود، فضا را پر کرد و همه مان ساکت شدیم. بعد خان بابا هر چه از دهانش در آمد، گفت و بابام را از ارث محروم کرد.آن لحظه من فهمیدم که حال، خان بابا خوب شده بود و دیگر سوژه ای برای نوشتن ندارم. خان بابا چند روزی را ساکت و یا قهر بود و از آنجا که قرار بود برای رشید، برادرِ بزرگترم ، رشید برویم خواستگاری، تصمیم بر آن شد که قبل از مراسم، حتما یک مرحله آزمونِ کامل از خان بابا جهت تایید صحت و سلامت گرفته شود. نحوه ی آزمون به این شکل بود که برای خان بابا شکلک درآوریم. اگر شادمانی کرد و کف و سوت از خود به در نمود، که هنوز حالش خوب نشده و ماجرای آن شب را به حساب اتفاق بگذاریم و  اگر ناراحت و ملول شد، سالم است. ننه ام و بابا و خان بابا با هم توی اتاق رفتند. رشید هم چنان پشت در اتاق قدم می زد گویی منتظر تولد اولین فرزندش بود. دقایقی گذشت و صدای فریاد بابام، همچون نوزادی بلند شد و ننه ام بیرون آمد و گفت سالم است. رشید و ننه ام بسیار بسیار شادمانی می کردند و صدای بابام از داخل اتاق می آمد که نعره می زد و از خان بابای خشمگین طلب عفو و بخشش می کرد.
شب بعد بخاطر جراحات وارده به بابام، مجبور شدیم بدون او برویم به خواستگاری و خان بابا هم نه تنها عقل و هوشش بازگشته بود بلکه  گویی که چیزی هم زیادت آورده است، چرا که در مراسم خواستگاری هم همه چیز را چنان که صلاح می دید، تعیین کرد و هیچ کس کلامی اعتراض نکرد. همه چیز درست و به قاعده خود انجام شد. وقت خداحافظی بود که لحظاتی چشمان خان بابا توی چشمان میرزا حسن، پدر عروس خانم  افتاد و دقایقی هردو همانطور ماندند. درست این هنگام بود که مستی که از کوچه می گذشت و می خواند که” دلبرم، دلبر  خانه خرابم کرد”. ناگاه خان بابا دندانش را روی هم فشرد و برق شدیدی در چشمانش ظاهر شد و لبخندی نازیبا از خود سرداد. میرزا حسن بدبخت هم از زیر سبیلش جواب لبخند خان بابا را داد و چند ثانیه نگذشته بود که میرزا حسن فریاد می زد و خان بابا سبیل او را از ریشه می کشید و می خندید. آری خان بابا به یاد همسر دومش که سابقاً اورا “دلبر” می خواند، افتاده و دوباره به سرش زده بود.
قبل از مداخله رشید و ننه ام، من هم که دیدم اگر قضیه همینجا تمام شود سوژه مطلب این نمره را از دست می دهم، با سر توی شکم میرزا حسن رفتم و او و خان بابا را به زمین زدم. حالا یک سرِ آن سبیل دست من بود و سرِ دیگرش دست خان بابا و هر سه با هم فریاد می زدیم.
درست است که رشید بدبخت شد، اما خوب شکر خدا، مطلب این نمره هم مهیا گشت. این ها را گفتم که بدانید خیلی چیزها مثل عاقل شدن خان بابا، کوتاه مدت و  گذراست. مثل اوضاع احوال و استراتژی کشور های جهان در زمانِ دولت های مختلف ، و جا دارد به کشور های غربی و امپریالیسم و استکبار جهانی بگوییم، آن شرایطی که ما قبلا در آن بودیم، گذشته  و اکنون آن شرایط تغییرات مهمی کرده است که برای تمام جهانیان جای تامل دارد. در پایان بد نیست بدانید که ما دیگر نمی گذاریم شما به اهداف شومتان برسید، یا به عبارت دیگر باید گفت “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت” و تعبیر کامل و دقیق و ادیبانه تر از این سخن را از بزرگی شنیدم که جسورانه رو به جهانیان گفت: “اون ممه رو لولو برد”. و ما از همین جا می گوییم: ” لولو این چه کاری بود که کردی؟!”




حرکات موزون خان بابا خان

خلاصه ماجرا:  پدر بزرگم ( اورا خان بابا  صدا می کنیم ) که بازنشسته نظمیه است و عمری در کسوت آژان به جامعه خدمت کرده است، اواخر عمرش به سرش می زند همسر دومی اختیار کند، و دختر جوانی را به زنی می گیرد. بی بی سکته می کند و می میرد، دلبر هم پس از ارائه زنگوله ی پای تابوتی، اموال خان بابا را بالا می کشد و می رود. خان بابا هم عقلش را از دست می دهد و من و خانواده ام را مسخره خاص و عام و شما خواننده ی محترم می کند …

ادامه ماجرا:دیروز بابام  وقتی فهمید ما چند مدتی است حوادث خانواده مان را می نویسیم و اینجا چاپ می کنیم، از خانه بیرونمان کرد. آن چنان که جایش هنوز روی روح و تنمان درد می کند. امشب هم که آمدیم این مطلب را بنویسیم با خود اندیشیدیم اصلا این چه رسم است که هفته به هفته منِ بدبخت شب های جمعه تا نیمه شب بنیشینم و بنویسم تا شما صبح شنبه این جریده را بخرید و مطالعه کنید و به روزگار من و بابام و خان بابا بخندید. اصلا از این نمره به بعد، از این چیزها خبری نیست. می دانم حتما الان همه تان انتظار دارید که برایتان بنویسم بعد از سکته ی بی بی و از وقتی که عشق خان بابا به دخترک  نافرجام ماند و پدر بزرگم، خان بابا خان عقل و هوش از دست بداد، هر روز از آسمان برایمان بدبختی می بارد. خدا وکیلی من چرا باید برای شما بگویم که دیشب از ننه ام شنیدم که بابام بعد از آنکه از خانه بیرونم کرد تا صبح زار زد وعربده کشید و گریه کرد.

با اینکه می دانم که شما دارید ما را استثمار می کنید، الان که ماجرا را به اینجا کشید بگذارید این یک بار را هم برایتان بگویم. از شما چه پنهان من دلیل گریه های بابام را را خوب می دانستم. دیروز داشتیم به همراه خان بابا خان، از کوچه ای می گذشتیم و در آن جا طفلانی مشغول بازی بودند. خان بابا که چشمش به آن ها افتاد، همچون آنان که قراراست ببرندشان اعتراف، از دست من فرار کرد و افتاد وسط معرکه ی کودکان و دنبال مقداری پلاستیک مدور شروع کرد به دویدن. کودکان هم چند دقیقه ای ایستادند و با تعجب، خان بابا خان را نگاه کردند و بعد آن چنان شروع کردند به دست زدن و شعف نمودند که انگار در مراسم عروسی بستگان درجه یکشان به سر می برند. من هم چند دقیقه ای مات و مبهوت به آن نقطه خیره شده بودم. یاد صحبت بابام مبنی بر شاد نگاه داشتن خان بابا افتادم. قدری اندیشیدم و دیدم اکنون هم کودکان شعف می نمایند و خان بابا، و فقط  جای من خالیست. همین بود که ما هم رفتیم و با کودکان شروع کردیم به دست زدن برای خان بابا. حالا دیگر خان بابا داشت حرکات موزون انجام می داد و فریاد همی زد و می گفت که “دلبرم، دلبر، خانه  خرابم کرد” و چنین از  خویش سخن می راند و از ناحیه کمر دچار دوران گشته و این دوران یک بار از کمر به سر و بار دیگر به پاها انتقال پیدا می کرد. همچون بعضی  بزرگان دقایقی را به جناح چپ  و دقایقی دیگر به راست متمایل می گشت.. مدتی گذشت و جمیعیت بیشتر شد و سوت و کف از خود به در می کردیم و من هم که کم کم داشت حسودی ام میشد و رفتم میان جمعیت و شروع کردم به انجام حرکات در ناحیه گردن و الی آخر… .دست آخر هم خان بابا را در آغوش گرفتم و با هم  “لامبادا” رقصیدیم که فراوان صفا داشت . شب را هم که خانه رفتم، این ها را برای بابام تعریف کردم تا مطمئن شود وقتی خان بابا، همراه  من است به او بد نمی گذرد. هر چند من معتقد بودم  بابام به همین دلیل تا صبح اشک شوق ریخته، اما ننه ام عکس آن را می گفت. ننه ام اشتباه می کرد، ما که کار بدی نکرده بودیم، چشممان را به دست دیگران دوخته بودیم و همان کرده بودیم که آنان میخواستند و هم خودمان صفا نموده بودیم و هم آنان. در پایان هم بسیار مارا تشویق نمودند. کجای این می تواند بد باشد؟ خودمان بار ها دیده ایم بسیاری وکلا و وزرا، همین کار را می کنند. نگاه می کنند ببینند آنکه برایشان دست می زند، چه چیز را می پسندد، بعد اینها همان میکنند و شعف می نمایند و این دقیقا همان کاری است که من برای شما می کنم.




شطرنج بازی کردن خان بابا خان

بعد از آنکه پدر بزرگم، خان بابا خان رفت و شوخی شوخی آن دختر کمر باریک، چشم ابرو مشکی را آورد و هووی بی بی ام کرد، همه چیز توی خانه ما به هم ریخت. خدا را شکر بی بی ام – خاکش بقای عمر شما باشد –  همان روزهای اول سکته کرد و این روزها را ندید اما کمرباریک همه دار و ندار ما را جمع کرد، با خودش برد و شد مصداق بارز شب تاریک برای روزگار خان بابا خان. از آن به بعد ما ماندیم و اعصاب خراب خان باباخان و یک بیماری روحی شدید. همه اطبای زمان معتقد بودند باید سرش را گرم کرد تا به آن لکه ننگ آبرویش فکر نکند. از آنجا که من بدبخت کوچک ترین فرد خانواده بودم، سرگرم کردن خان بابا خان، شد کار من بی نوا. و من این کار را را با شکلک درآوردن برای خان بابا خان، شروع کردم.
آن شب بابا و ننه ام برای فهماندن فرق خان بابا خان  و جماعت هم بازی ام، ما را بد کتکی زدند و فلفل به زبانمان کردند که دیگر برای بزرگ تر از خودمان بیرونش نیاوریم. از آن پس برای سرگرم کردن خان بابا خان، اشعار حافظ می خواندیم و حوصله شان که سر می رفت، کنترل اعصاب از کف داده و زیر کتاب و توی گوش ما می کشید.
بعد از مدتی از آن جا که دیگر تاب کشیده خوردن نداشتم با فتوای بابام برای خان بابا خان شطرنج خریدیم. برای من بهتر بود و اعصاب طرف مقابل نیز آرام تر شده بود. هر چند که بابام جهت تمدد اعصاب خان بابا خان، قدغن کرده بود جاخالی بدهم. اما خوب من نیز دیگر برای خودم در زمینه کشیده خوردن کسی شده بودم و به همه فوت و فن های خان بابا خان، برای پرتاب دستانش آشنا بودم.
زمان زیادی طول کشید تا که حال خان بابا خان رو به بهبودی گذاشت، منتها توی بازی عادت زشتی پیدا کرده بود که همیشه پیاده را جای وزیر حرکت می داد و و وزیر سیاه را جای سفید و بالعکس، و در کل همه چیز را جای دیگری.
وقتی هم که اعتراض می کردم اول دستانش را می آورد بالا که ول کند طرف صورت من فلک زده، بعد که یادش می آمد دیگر تیرش به هدف نمی خورد غرور خودش را نمی شکست و دستانش را پایین می آورد و می گفت:” فلان فلان شده بی تربیت توی مملکت به این بزرگی این همه پیاده وزیر می شوند و این وزیر را می گذارند جای آن یکی، وکلای مشروطه اش دم نمی زنند، آن وقت تو نیم وجب بچه زل می زنی توی چشمان من پیرمرد و از من دلیل میخواهی؟”
این را که گفت پاهایش از زیرش در رفت و به طرف من پرتاب شد و توی شکم من خورد. از آن پس وقت بازی علاوه بر دستانش باید مراقب پاهایش هم بودیم.




خان بابا خان داماد می شود

چند وقتی بود پدر بزرگم خان بابا خان بی اندازه مزاح می کرد و حکایت همی گفت. چپ می رفت و راست می آمد چیزی می گفت و همه  را می خندانید. همه  نوه ها و نتیجه ها را دور خود جمع می کرد و همه را به شعف وا می داشت و در کل زیاده از حد شوخ گشته بود.خلق و خوی همه باز شده بود و همه از این وضعیت راضی بودند الا بی بی.بی بی می گفت شوخی هم حدی دارد، توی این سن و سال با این ریش سفید، این چه رفتاری است که می کند. آقا و ننه من هم در حمایت از حان بابا می گفتند که ای خصیصه بدی نیست و شما نیز باید به کفایت از آن شاد باشید. اما من می دانستم درد بی بی چیست. حان بابا گاه و بیگاه لا به لای سخنانش می گفت: میخواهم بروم همسر دوم اختیار کنم. می خواهم بروم و دختری زیبا بگیرم، کمر باریک و چشم ابرو مشکی. این را که می گفت همه از خنده غش می کردیم و حلقه دور حان بابا چند دقیقه ای ولو می شد. خودش هم تا می توانست می خندید، ما هم با دیدن قیافه اش، بیشتر.تنها مسئله ای که بی بی را بینهایت آزار می داد همین مسئله بود و مابقی ما می دانستیم این مسئله به قاعده جدی نیست.

یادش بخیر،هر گز آن روز را فراموش نمی کنم. به همراه آقا و ننه ام و خواهر برادرهایم تصمیم گرفته بودیم برویم سفر. از آنجا که بنزین را کوپنی کرده بودند، سفر را کوتاه نموده به اتاق بی بی و خان بابا رفتیم. آن شب خان بابا باز هم مارا خنداند و گفت همین فردا می روم آن دختر چشم ابرو مشکی وکمر باریک را می گیرم و دوباره ما غش کردیم از خنده.

صبح که بیدار شدیم، خان بابا در بستر نبود. رشید می گفت سحر گاه اورا دیده که با شناسنامه و دفترچه بانکی اش از خانه بیرون رفته. من با خنده گفتم خان بابا رفته دختر رویاهایش را بیاورد که فالفور از آقام کشیده ای خورده و به آغوش بی بی جان پناه بردم، از آن جا که در جامعه همیشه همه درد ها را بر قشر ضعیف تحمیل می کنند، بی بی هم کشیده ای دیر نثارم کرد، گویی همگی احساس خطر کرده بودند. از آن بگذریم که بی بی با بقی عمرش را با هووی کمر باریک و چشم ابرو مشکی اش سرکرد. اما من آن دو کشیده را هرگز فراموش نمی کنم. اصلا هر کس شوخی می کند جای آن دو کشیده ذق ذق می کند. هر کس شوخی می کند فکر می کنم می خواهد سر خدا بیامرز بی بی مان هوو بیاورد.

یک مدتی هم هست که یک نفر بدجور دارد با ما شوخی می کند. روی قبوض آب، برق گازمان سهم ما را از یارانه می نویسد. شوخی شوخی می گوید شاید یک وقت دیدی ماهی ۵۰ تومان دادیم  و یارانه ها را برداشتیم. می دانم شما هم الان از خنده روی زمین پهن شده اید و ماجرا را جدی نمی گیرید.اما از من گفتن بود.حواستان به خان بابا باشد که بی بی طاقت ندارد.