باور نمی کنیم…( به مناسبت در گذشت حاجیه فکوریان) | سید امیرحسین بنی اشراف

جوان تر ها سر از پا نمی شناختند. حامد برادر زاده اش را روی دست هایشان گرفته بودند و او را به هوا می انداختند. وقتی می رفت توی آسمان دستانش را طوری می گرفت که هر لحظه منتظر بود زمین بخورد، با این وجود در چهره اش لبخندی مشاهده می شد که وقتی بالا می انداختنش به قهقه تبدیل می شد. خنده اش از روی شادمانی راهیابی عمه اش به دور دوم انتخابات و ترسش برای اینکه نکند جماعت با معرفت زیرش را خالی کنند. این طرف تر خود خانم فکوریان ایستاده بود. از شادمانی جوان تر ها لبخندی روی چهره اش نقش بسته بود. تک تک به همه کسانی که در این مدت به او کمک کرده بودند سر می زد و از آن ه تشکر می کرد.
دیروز با حامد حرف زدم. لا به لای حرف هایش سکوت می کرد. به او مهلت می دادم تا بغضش را قورت دهد. می گفت هنوز باور نکرده که عمه اش را از دست داده است.
دور دوم انتخابات هم تمام شده بود. امیر حسام مدار زیر لب غرغر می کرد. از هیاهوی ماه های گذشته خسته شده بود. مادرش داشت به حساب و کتاب های ماه های گذشته رسیدگی می کرد و گاهی اخمش را در هم می کشید. وقتی که صدایی از امیرحسام می شنید، فوری اخمانش را از هم باز می کرد، کمی صدایش را بچه گانه می کرد و می گفت نبینم ناراحت باشی داداشی، و این بار امیر حسام اخمانش را در هم می کشید و حالت قهر به خودش می گرفت، ولی از چهره اش خوانده می شد، از این که مادرش بیشتر از حساب کتاب هایش به او توجه دارد خیلی راضی است. پدر سالمند ایشان از پله ها بالا آمد و خانم فکوریان نگاهش کرد و گفت سلام آقا و لبخندی زد. اگر اشتباه نکنم همیشه او را آقا صدا می کرد.
یک بار که با پدرش صحبت می کردم می گفت که به داشتنش افتخار می کند. از بچگی طوری تربیتش کرده که همیشه روی پای خودش بایستد. به زمین خالی کنار آموزشگاه اشاره کرد و می گفت می خواهد آنجا را چمن بکارد و حوضی بسازد که مادر هایی که می آیند دنبال بچه هاشان روحیه شان عوض شود . اینجورکار ها را خوب بلدم. دستان ترک خورده اش را رو به من گرفت و گفت می بینی؟ از اول جوانی کارم همین بوده . با همین دست ها بزرگش کرده ام . دخترش را می گفت. در چهره اش می دیدم که به دستانش و به دخترش افتخار می کند. و حالا دخترش نیست که او را صدا بزند، آقا. چه حماسه ای آفریده آن کس که خبر مرگ دخترش را به او داده.
آقای زحمت کش حالتان خوب است؟
چه سوال بی جایی است که می پرسم؟!
دخترکتان خوب است؟
درک این خبر برای یک شهر غیر قابل باور بود. هر کس می شنید، چند دقیقه میخکوب می شد. ما که باور نکردیم. شما چطور می خواهید باور کنید. چطور به دخترتان می گویید که چه شده؟ سراغ امیر حسام را از شما نمی گیرد؟ نمی گوید مامان کو؟ چه حماسه ای می آفرینید شما.

ارسال دیدگاه

Spam Protection by WP-SpamFree