ویران شود این شهر که گرمخانه ندارد | سید امیرحسین بنی اشراف

برف روی کاج ها نشسته است… و چنان به نظر می رسد که هیچ کجا، هیچ کس از باریدنش غمگین نیست… دوربینم را بر می دارم و از خانه بیرون می روم و پشت سرم صدای مادر را می شنوم که می گوید چتر… به پیاده روهای شهر کرمانشاه سلام می کنم، و در آن قدم می زنم… کنار دکه ای می ایستم، چایی می نوشم. دهانم را شبیه وقتی که می خواهم خمیازه بکشم باز و رد بخار را دنبال می کنم… چشم می گردانم تا کلاغی را ببینم بعد صدای را دوربینم درآورم و از شنیدن صدای، چیک چیک، نشئه شوم… کودکی با چتری قرمز گربه ای را دنبال می کند. چیک چیک. غار غار… کلاغی از سر کاج می پرد… چیک چیک… و حالا چتر سیاهی را می بینم که گوشه ای افتاده است… چیک چیک… نزدیک تر می شوم… فکر می کنم کودکی است که چتر بزرگی را دستش گرفته است… چند قوطی واکس و چند فرچه ی خیس کنار چتر افتاده… دیگر خودم را گول نمی زنم، چتر را کنار می زنم. پیرمردی زیر چتر هم صدا با برفها گریه می کند و آب بینی اش را بالا نمی کشد… اورا تکان می دهم… هیچ کس را ندارم، هیچ کجا، هیچ کس. دستانش را می گیرم. چنان که انگار آهن سردی را گرفته ام… سرش را بالا می گیرم… تنم می لرزد… اورا می شناسم… چند ماه پیش خیلی سرحال تر دیده بودمش که چند کارتن و گونی را-همه دارایی زندگی اش را دورش چیده- عصایش را به دیوار چسبانده و گدایی می کند… همان موقع هم وقتی به او رسیده بودم، عکسی گرفته بودم و به او قول داده بودم برایش کاری بکنم. چند روزی به او فکر کردم، تا آنکه این فکرها در آگاهی های روزمره ام حل شد و با خودم به این نتیجه رسیدم که اصلا به من چه… از اول نباید به او قول می دادم… حالا او را می دیدم که از بساطش، عصایی مانده که رویش نشسته… یک جفت دمپایی تا بتا، بساط واکس و یک کوله پشتی… دندانهایم به روی هم قفل شده بود و نمی دانستم باید چه بگویم… فکر کردم شاید از سرماست… از او دور می شوم و در طول خیابان قدم می زنم… این بار قبل از آنکه قول بدهم با خودم فکر می کنم… حالا بارش برف شدید تر شده است و از سرما به خودم می لرزم… با خودم کنار نمی آیم و برمی گردم… از او فقط یک نایلون آبی به جا مانده است که زیر بساطش انداخته بود… چشم می گردانم، این طرف و آن طرف را می گردم تا او را در گوشه ی دیواری می بینم…  دیگر گریه نمی کند……. می خواهم بلندش کنم تا زیر پرچینی پناهش دهم ولی دیگر پاهایش جان ندارد… می گفت آن یکی پا را هم از دست دادم… فردای آن برف قبلی مردم مرا از زیر برف بیرون کشیده اند… یک پایم که شکسته بود… این پایم را هم سرما برد… مثل این دستم… و با دست سالم لرزانش چترش را روی سرم می گیرد. حالا اوست که مرا پناه می دهد. دوباره به او قول می دهم که برایش کاری کنم… ماشینی می گیرم و سوارش می کنم… از او می خواهم که برایم تعریف کند و او می گوید که اگر شپش ها اجازه دهند شب ها را می توانند در گرمخانه بخوابند. ولی ۷ صبح بیرونشان می کنند… پرسیدم چرا قبل از این گرمخانه نمی رفتی… و پاسخش بیش از من راننده را تکان می دهد… جا نبود… آنقدر منتظر ماندم تا یکی مرد… می گوید که گرمخانه هتل است… خدا نکند که پایت به چشمه سفید باز شود… چشمه سفید جایی است که جز سیاهی چیزی نیست… گداخانه ای خارج از شهر… آن جا آنقدر کتک می خوری تا آرزوی مرگ کنی… و اگر مردی کسی نیست که سراغت را بگیرد. هیچ کجا، هیچ کس. توی این شهر، همه زورشان به ما می رسد. نوزده روز مرا بردند، می گفتند کسی عکسی از من گرفته است. دوباره به خودم می لرزم……

 به خانه ی نیمه کاره ای می رسیم که نگهبانش را می شناسم… حتی حاضر نمی شود در را باز کند و از پشت نرده ها با بی احترامی جوابم می کند، همان کاری که خادم مسجد هم کرد. آنقدر به در بسته خوردیم، گفت وایسا. داد زد وایسا… همه این درهای بسته را من قبلا زده ام… وایسا… همین اطراف بانکی هست که رییسش اجازه می دهد، زیر سایه بانش بنشینم…

 گفتم می میری. گفت… به مردن عادت دارم و همانجا خودش را پایین کشید… دوباره به او قول می دهم که برمی گردم… در پاسخ چترش را به من تعارف کرد و من فقط نگاهش می کردم.

وقتی برگشتم فقط یک نایلون آبی از او به جا مانده بود…

 

یک دیدگاه برای “ویران شود این شهر که گرمخانه ندارد”

  • پرک گفت:

    خیلی تلخ بود
    این تلخی رو پیش ازین تجربه کردم
    وقتی باران میباره و اون چترش رو به تو می ده و می گه: من عادت دارم، تو خیس نشی …
    و اون پاسخ مهیب، جا نبود، آنقدر منتظر تا یکی مُرد …
    هربار که باران می باره، من از خودم خجالت می کشم …

ارسال دیدگاه

Spam Protection by WP-SpamFree