وقتی خانه ی آدم بدترین جای دنیا باشد. | سید امیرحسین بنی اشراف

 

در هفته نامه ستاره صبحاز میدان فردوسی شهر کرمانشاه که بگذری و رو به خیابان سراب که بروی کم کم دل و جانت هوای طبیعت را استشمام می کند. از هیاهوی پر ترافیک ترین نقطه شهر و از برجهای سر به آسمان کشیده تا این جا فقط چند دقیقه راه است. کوچه باغ های سراب را که رد کنی درست بعد از قهوه خانه هایی که درآن چای عصرانه می خوریم پلی هست. و بعد از آن پل جاده ای هست رو به شهری. سیاه چادرهای عشایر را که دیدی، بدان درست آمده ای. صدای زنگوله ها را رد کن. خنده های شادمانه را رد کن. معدنی که طبیعت را می شکافد تا پول را بیرون بکشد رد کن…. پشت یکی از همین تپه های سرسبز شهری هست که در آن پنجره‌ها رو به هیچ کجا باز نیست. وقتی که آنجا رسیدیم به ناگهان جای هوای پاک سراب را بوی تند زباله سوخته گرفت. استخوانهایمان تیر کشید. ریه هایمان پر شد از بوی تعفن. از بوی تنفر. تنفر کسانی که تو را مثلِ سگِ شهریِ مزاحمی نگاه می کنند. کسانی که به زندگی با سگ ها عادت دارند و به زندگی با انسان ها نه. همینجاست که نفس ها به شماره می افتد. تنها کسانی که آمدنت را خوشامد می گویند، پشه های سرخوشی هستند که ساکن شهر رویاهاشانند. میان زباله ها جاده هایی خاکی هست. بعضی بن بستی روبه تپه هایی از زباله است. و بعضی دیگر به دره ای می رسد که شیرآبه زباله در آن جاری است. و قبل از آن، گاز و دود سفید رنگ حاصل از تجزیه زباله هاست که زمین را به سمت آسمان ترک می کند. از دور که نگاه می کنی شبیه به آتشفشانی پیر و خفته است. خانه هایی ساخته شده از زباله، جابه جای این شهر خودنمایی می کنند  و برای ساکنان این منازل، این پرتگاه آخر دنیاست.
اگر به اینجا آمدی، پیچ اول را که به سمت شیرابه ها رد کنی، پشت تپه ای کوچک از خاک و زباله پسری برهنه را می بینی که لابلای شیره ی زباله ها دنبال پلاستیک کهنه می گردد. پسری که شاید شیشه مربای صبحانه مان بارها دستانش را خراشیده باشد. اگر دیدی، به چشمانش نگاه نکن. جیغ می کشد…. درست مثل اولین بار که از شکم مادرش بیرون آمد. اولین بار که روشنایی دنیا چشمانش را زد. او جیغ کشید و پدر خندید. و خانه، همان جایی بود که پدر می خواست پسرش را به آنجا ببرد تا عصای دستش باشد. یک سرپناه مطمئن که در سایه سار آن خانواده ای بیاساید. و اما…. بادی وزید و همه رویاهای خوش را با خودش برد. حالا شاید پدر در این زباله ها خانه ای مقوایی دارد و می خواهد میان نیش پشه ها دنبال رگی سالم بگردد. افسوس که دیوارهای پیشساخته این خانه هم با نم بارانی به باد می رود. نمی دانم، نمی دانم، شاید پدرش همان مردی باشد که با دیدنمان فرار کرد. یا شاید همان مردی که ما با دیدنش فرار کردیم…. شاید…. شاید…. شاید….
شاید هم پدرش همان پیرمرد برهنه مهربانی باشد که ما را به خانه مقوایی اش دعوت می کرد. اصرار داشت تا برایمان چای بریزد. وقتی هراسمان را در نگاه به دستانش دید، قسم خورد. قسم خورد که استکان شکسته هایی را که پیدا کرده، خوب شسته است. دستانش آنقدر سیاه شده بود که حالا حتماً سیاهی بخشی از وجودش شده بود…. اما او می گفت پسرم دیگر اینجا نیست…. فکر می کرد که…. پسرم همکارم بود. لای همین زباله ها که می بینی، روزی دعوایمان شد. دعوایش کردم. چنان که برود و دیگر حال پدر را نپرسد. پیر مرد با غصه می گفت دیگر از او خبر ندارم. می گویند از اینجا رفته است و زندگی خوبی دارد ……… و شاید…..
دو عدد تخم مرغ رنگی پلاستیکی در گوشه خانه مقوایی پیرمرد تنها چیزی بود که نشان از امید به آینده داشت. راستی پیرمرد، این تخم مرغ ها را هم می فروشی؟ کاش آنها را برای هفت سینت از میان زباله ها بیرون کشیده باشی…. روزی که شاید پسرک هم در کنارت باشد…. می گفت. می خندید. گریه می کرد. می گفت امروز گرم است، عید فطر نزدیک است. خلوت است. می گفت که همکارانش رفته اند مرخصی وگرنه کارمان به این سادگی ها نبود……..
اگر چشمانت میان این همه دود چیزی را ببیند، کافی است سرت را کمی بچرخانی تا موجودات دوپایی را ببینی که فارغ از دغدغه های روزمره ی من و تو زباله می پوشند. زباله می فروشند و شاید زباله می خورند… مردی می بینی همسفره سگی… شاید هر کدام از اینها پدری باشد که توی خانه مقوایی اش تخم مرغ پلاستیکی رنگی جمع می کند ….. و شاید اینجا کرامت انسانی فقط به این بهانه زیر پا گذاشته می شود که مردمان شهر مقوایی بهترین و ارزان ترین دستگاه های بازیافت زباله هستند…
پارسهای سگ وحشی و دود زباله سوخته کم کم داشت نفس هامان را به شماره می انداخت و هرچه زودتر باید از آنجا دور می شدیم……. و مردی توی رادیو می خواند:
هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
“دور باید شد، دور.”

۲ دیدگاه برای “وقتی خانه ی آدم بدترین جای دنیا باشد.”

  • پیام گفت:

    کجاست انسانیت در این باغ وحش؟‏!‏
    آدم ها زیادند و انسانها کم…خدایا این دردها را تو نساختی بندگانت ساختند… همان ها که خلفایت بر زمین اند‏!‏
    میبینی خدای من‏!‏ اینجا بهای انسان از زباله کمتر است.بیا و تماشا کن حال آنانرا که از روح خود در آنان دمیدی
    اینجا انسان بودن معنای آزادی نیست و انسانیت عشق به بشریت معنا نمی دهد‏!‏
    گرسنگی عده ای و بالا آوردن عده ای دیگر از پرخوری، زندگی در زباله و کاخ نشینی، تحقیرشدن برای نان و تحقیر کردن
    خدایا از این همه عدالت و انسانیت و نیکی خسته ام
    خدایا من نه اشرف مخلوقات توام و نه حتی انسانم‏!‏

  • پرک گفت:

    خیلی تکان دهنده بود
    اما زبان متن بی نظیر
    خواننده رو تا آخر رها نمی کرد
    و تصویر سازی ها، تصویر های وحشی …
    بسیار عالی امیرحسین خان، بسیار عالی

ارسال دیدگاه

Spam Protection by WP-SpamFree