سرداری که خود را سرباز می داند | سید امیرحسین بنی اشراف

در بر خورد اولش با هر کسی آنقدر صمیمانه رفتار می کند که هیچ وقت باورتان نمی شود مرد مهربان پیش رویتان، همان شهرام اقبال زاده ی بزرگ است که بارها اسمش را شنیده اید. او از معدود کسانی است که با زبان کتابهایی که خوانده و ترجمه کرده است با مردم حرف نمی زند. می خواهد با آنها راحت باشد و از بودن میانشان لذت ببرد. موقع حرف زدن بادی به غب غب نمی اندازد و آثار منتشر شده اش را به رخ نمی کشد. می خندد و از خاطرات بچگی و جوانی اش حرف می زند. از زادگاهش سنقر می گوید. گاهی عکس سیاه و سفیدی در می آورد و خودش را در میان آن عکسها نشان می دهد. شما را مثل عزیزانش در منزلش پذیرایی می کند و نمی گذارد دستانش را ببوسید. وقتی برای همایشی دعوتش می کنید خانه ی دوستانش را به هتل ترجیح می دهد. همیشه کیسه ای پر از کتاب به همراه دارد، تا وقتی جوان تر ها دورش حلقه زدند، هدیه هایشان را بدهد. آنقدر ساده و بی آلایش که انگار هیچش به “بی نظمی نوین جهانی” ارتباط ندارد. اما دنیا همیشه به چنین مردمانی ظلم می کند. اینها کسانی هستند که هر روز پشت سرشان را نگاه می کنند. دوستان قدیم را مرور می کنند و لبخندی نثار نامردی هایی می کنند که تا به حال بر آن ها روا شده است. پشت سرشان را نگاه می کنند و به فرصت هایی فکر می کنند که از دست داده اند. ثانیه دلشان می گیرد. اما خوشحالند که هنوز شرف دارند. اینها کسانی هستند که شب ها سر راحت روی بالشت می گذارند. کسانی که برای خودشان سخنرانی و سمینار نمی گذارند. کسانی که شبیه به خود مردم رفتار می کنند و بر تفاوت هایشان با دیگران اصراری ندارند. کسانی دستان زیادی را بی هراس از ناسپاسی های شاگرد گرفته اند و بالا کشیده اند. کسانی که هنوز بوی ناب انسان می دهند. و شهرام اقبال زاده از این مردمان است. در دنیایی که سربازان خود راه امیر می نمایانند، شهرام اقبال زاده از آن سردارانی است که همیشه خود را سرباز می داند.

ارسال دیدگاه

Spam Protection by WP-SpamFree