دل خوش سیری چند؟ | سید امیرحسین بنی اشراف

مرد میانسالی از گوشه اتاق دوید طرف ما. مثل یک شوک بود. پیش‌بینی چنین چیزی را نمی‌کردیم. فکر کردم به ما حمله کرد. خواستم جلوی خانم‌های همراه‌مان را بگیرم، نکند آسیبی بهشان برسد. با خودم گفتم ممکن است مرد میانسال کاری کند و آبرویم جلوی همه برود. همه‌اش در چند ثانیه اتفاق افتاد و وقتی چشم باز کردم دیدم مرد با لبخندی روبه‌روی یکی از خانم‌ها ایستاده بود و دستش را برای دست دادن دراز کرده بود. خانم همراه‌مان هم با حالتی متعجب دستان او را نگاه کرد و نمی‌دانست باید چه کند. همین لحظه خودم را پیش کشیدم، او را از فکر و خیال رهاندم و دستان مرد میانسال را با بی‌میلی گرفتم. مدیر آسایشگاه گفت: اسمش سعید است، به هر تازه‌واردی این طور خوشامد می‌گوید. خیالم که راحت شد، فرصت کردم نگاهی به دورو برم بیندازم. آدم‌های دورو برم را برانداز کردم. همه‌شان با دهان‌های باز و چشمان از حدقه درآمده – که بعد‌ها فهمیدم مشخصه همیشگی‌شان همین است- داشتند ما را نگاه می‌کردند. یکی از پرستارها گفت: بچه‌ها سلام نمی‌کنید؟ و همه‌شان، همه آنها که می‌توانستند حرف بزنند، گردن‌هایشان را کج و راست کردند و با هم گفتند: سلام. سلام‌شان درد را به دل‌هایمان نشاند، خانم‌ها به اتاق مدیر برگشتند و از ادامه راه منصرف شدند. من که تازه فهمیده بودم، این دوستان جدید تا چه اندازه می‌توانستند با معرفت باشند نگاهی به دوستم، امیر، انداختم و تصمیم گرفتیم چند دقیقه‌یی را با آنها بگذرانیم. با تک‌تک‌شان دست دادیم و آنها لبخند می‌زدند. کم‌کم کنجکاوی زنانه و مهر مادرانه خانم‌های گروه، آنها را هم به داخل بخش کشاند. وارد یکی از اتاق‌ها شدیم که بیمارانش زندگی نباتی داشتند. دست‌ها و پاهایشان به جهت‌های مختلف کج شده بود. یادم آمد که یک بار توی بچگی وقتی یکی از بچه‌های محل دستم را همین‌طور به پشتم پیچانده بود، چقدر احساس درد کرده بودم. شاید اینها هم همان‌قدر درد می‌کشند. نه یک لحظه و نه یک ماه و نه یک سال؛ یکی‌شان‌ ?? سال بود که با آن دست و پاهایی که مثل شاخه‌های درخت هرکدام به طرفی رفته بود، سقف اتاقش را نگاه می‌کرد. دور تختش جمع شدیم و او با چشمانش همه ما را به نوبت، خوب نگاه می‌کرد. چشمش که به من افتاد، شنیدم. صدایش را شنیدم. فکر کردم شاید دارد با چشمانش به من می‌گوید: عوضی. تو با آن کت و شلوار اتوکشیده، با آن موهای شانه زده‌ات، آمدی اینجا چه کنی؟ اینها را آورده‌یی چه کنی؟ درد کشیدن مرا ببینید و نهایتا بگویید: آخی و بروید سراغ زندگی‌تان؟ فکر کردم که گفت آمده‌یی خودنمایی؟ با ترس زیادی دستم را روی صورتش کشیدم، گردنش را کشید و سرش را تکان داد. دهانش به این طرف و آن طرف کج و آب دهانش سرازیر شد و دیدم که دارد لبخند می‌زند. من اشتباه کرده بودم. و او عجب بامعرفتی بود. با آنکه شاید همه آن چیزها را راجع به من می‌دانست، به من لبخند زد. فهمیدم که می‌تواند دوست خوبی برایم باشد. یک رفیق بامرام. کسی که می‌توانستم گاهی بیایم، ساعت‌ها بنشینم و با او حرف بزنم، با من حرف بزند. اسمش را از پرستار پرسیدم: کیانوش. سرم را که بالا آوردم یکی از دختر‌ها زد زیر گریه و از اتاق بیرون رفت. احتمالا او هم مثل من با کیانوش حرف زده بود. خوب شد که رفت. چون مطمئنا طاقت این یکی را دیگر نداشت. پسری که مدام از ما می‌پرسید: مامان کجاست؟ در جواب تمام سوال‌هایمان هم همین را گفت. پرستارها گفتند سال‌هاست هیچ حرفی نمی‌زند. به‌جز اینکه «مامان کجاست؟»آخر سر رفتم و با همه‌شان دست دادم. سعید هم خودش جلویم دوید و با من دست داد. این‌بار دستانش را به گرمی فشردم و هر دو خندیدیم. توی دفتر مدیر همه‌مان ساکت بودیم. هرکس داشت به مکالمه‌اش با یکی از همین‌ها فکر می‌کرد. همه بغض کرده بودند. همان دوست‌مان که گذاشت و رفت، هنوز هم گریه می‌کرد، سرش را بالا آورد. لحظه‌یی نگاهش کردم و گفتم: گریه نکن دوباره میارمت. همه‌مان لبخند تلخی زدیم و یکی از پرستار‌ها بلند خندید. آمدیم بیرون و از هم جدا شدیم. توی همان دنیای قبلی. دنیای آدم‌هایی که حرف می‌زنند. فریاد می‌زنند. به هم فحش می‌دهند. به هم مشت می‌زنند. قدم می‌زدم و می‌شنیدم. بابا… بابا… برام ماهی گلی می‌خری؟ آقا ماهی گلی چند؟ آقا این پیراهن چند؟ این چند؟ آن چند؟… .

۵ دیدگاه برای “دل خوش سیری چند؟”

  • صبا ابراهیم پناه گفت:

    واقعا درکش برای ما ممکن نیست. حتی فکر کردن بهش راحت نیست.
    وقتی فکر میکنم خدایا من همه ی کارامو راحت انجام میدم هیچ وقت مشکلی نداشتم ولی بازم یه وقتایی خیلی ناشکرم.
    اگر همون آدم کاملا سالم بود شاید الان از همه نظر از همه ی ما بهتر بود.
    یه وقتایی سر یه مسائل بی اهمیتی غر میزنم الان واقعا از خودم بدم میاد و از خدا خجالت میکشم.
    خدایا شکرت برای همه چیز.
    خدایا تویی که به همه ی بنده هات امید زندگی میدی فقط تویی که توانایی داری به بنده های رنجدیده ات صبر بدی.
    خدایا بی شک بخشش و رحمت و عظمتت در برابر همه ی سختی ها و بدبختی های آدم ها انقدر زیاده که برای ما قابل درک نیست پس صبر بیشتری به ما بده.
    ممنون آقای بنی اشراف

  • روشنک سلیمانی گفت:

    بهترین اتفاق ، برای من ، اینه که حسی رو تجربه کنم که تا حالا نداشتمش…
    من اونجا ، نگاهیو دیدم که نه تنها نقص نداشت و کم نبود بلکه یه چیزی اضافه داشت…..
    چیزی که تا به حال توی نگاهِ هیچ آدمِ به اصطلاح کاملی ندیده بودم…!
    به همین خاطر این روز برای من یه روزِ استثنایی شد…
    استثنایی……..

  • محمد اصولی گفت:

    سلامتی مثل یه تاج که رو یر ماست
    متاسفانه تا از رو سرمان نیفته نمی بینیمش

ارسال دیدگاه

Spam Protection by WP-SpamFree