در این سر بی سامان غم های جهان با ما | سید امیرحسین بنی اشراف

صدای مرد میانسالی را از آن طرف تلفن شنیدم. قبل از اینکه زنگ بزنم با چند نفر مشورت کردم. همه می گفتند سنگ مفت و گنجشک هم مفت. و این یعنی اینکه حتماً انتظار نداشته باشم که کسی تحویلم بگیرد. انتظار داشتم صدای خانم جوانی را بشنوم. اینطور با خودم تمرین کرده بودم. که سلام کنم و حرفم را بزنم. برایم مهم بود که چه می گویم و چه می شنوم. حالا که صدای گرم و جا افتاده مردی را می شنیدم  فکر می کردم باید چیز دیگری بگویم. برای همین حرفم را با چند بار تپق زدن شروع کردم ولی بالاخره رشته کلام را به دست گرفتم و گفتم ببخشید…. من.. طنز می نویسم… از کرمانشاه زنگ می زنم… خواستم ببینم… ستاره صبح…. همان هفته به بهانه خرید کتاب سوار ماشین شدم به سمت تهران رفتم. یادم نمی رود که چقدر گشتم تا خیابان جامی و دفتر ستاره صبح را پیدا کنم. پرسان پرسان به کوچه بن بستی رسیدم که آخر آن در بزرگی بود که باید زنگ کنارش را می زدم. منتظر شنیدن صدای آن مرد میانسال بودم که خانم جوانی آیفون را برداشت. گفتم آقای صالح آبادی هستند. خانم جوان گفت آقای صالح آبادی ظهر می آیند. ساعت ده صبح بود. باید یکی دو ساعتی را قدم می زدم. راه افتادم و از کنار چند مغازه که لباس های ایمنی و نظامی می فروختند گذشتم. با دیدن لباس نظامی یاد پدرم افتادم و یاد این که آمده ام تهران برای کنکور ارشد کتاب بخرم. آنقدر کنار این مغازه را رفتم و برگشتم که هنوز بعد از دو-سه سال هر آنچه را که در ویترین آن مغازه ها بود را با کوچکترین جزییات به یاد می آورم. نایلون جعبه های نان برنجی در دستم عرق کرده بود. گرما کلافه ام کرده بود. خصوصاً اینکه فکر کرده بودم باید کت بپوشم تا موجه تر جلوه کنم. ساعت دوازده دوباره زنگ در ستاره صبح را زدم. آقای صالح آبادی هنوز نیامده اند. شما تشریف بیارید داخل. من گفتم: نه ممنونم کمی کار دارم انجام می دهم و بر می گردم. ساندویچی گرفتم و آمدم روی صندلی های ایستگاه اتوبوس روبروی کوچه نشستم. در گرمای تابستان نشسته بودم وسط خیابان و ساندویچم را گاز می زدمکه نکند که آقای صالح آبادی را از دست دهم. نیامد. از کنار مغازه های فروش لوازم ایمنی و نظامی گذشتم و سر از پارکی درآوردم. نیم ساعتی آنجا خوابیدم و برگشتم. راهم را گم کردم. یک ساعت طول کشید تا دوباره زنگ را زدم. آقای صالح آبادی هنوز نیامده اند. ممنونم کمی کار دارم. انجام می دهم و بر می گردم. این بار خیابان را از طرف دیگری امتحان کردم. همه اش مغازه های لوازم پزشکی بود. آنقدر رفتم و برگشتم تا ویترین این ها را هم از بر کنم. دوباره زنگ را زدم. ساعت ۴ بعد از ظهر بود. خودم را آماده کرده بودم تا شب رو به چهار جهت جغرافیای بروم و برگردم. کسی آیفون را برنداشت. در باز شد. وارد حیات بزرگی شدم. مسیر را اشتباه رفتم. همان صدای جا افتاده از پشت سرم گفت از این طرف. توی پنجره را نگاه کردم. رفته بود.

هفته بعدش اولین مطلب من در ستاره صبح چاپ شد. به هر دکه ای که می رسیدم هرچه ستاره صبح داشت می خریدم و به هرکدام از دوستانم یک نسخه می دادم. کم کم با ستاره صبح بزرگ رشدم. با ستاره صبح رشد کردم. به سیاست علاقه مند شدم و درس سیاست را انتخاب کردم. بعدها هر کجا رفتم و هرکجا که نوشتم برایم ستاره صبح نشد. من در ستاره صبح دوستانی دارم که فارغ از دغدغه رپرتاژ آگهی کار مطبوعاتی می کنند. دوستانی دارم که صد شور نهان دارند. دوستانی دارم که همتشان یارانه کاغذ را به سخره گرفته است. دوستانی دارم که در این سر بی سامان غم های جهان دارند….

ارسال دیدگاه

Spam Protection by WP-SpamFree