خام بدم، پخته شدم، سوختم | سید امیرحسین بنی اشراف

لیوان بستنی از پنجره ماشینی بیرون افتاد. رفتگری آن را با جارویش کنار زد. جوانی آن طرف تر نشسته بود، بسته ی روزنامه پیچی را کنارش گذاشته بود و رفتگر را نگاه می کرد. به فکر رفت. کمرش زیر بار خرج و مخارج زندگی خم شده بود. بیکار بود و سر پرست مادر پیر و خواهر نابینایش. فقط یاد روزهای خوش آرامش می کرد. صدای جاروی رفتگر اورا برد به روزهایی که خواهرش به دنیا آمد. بی بی داشت ایوان خانه را جارو می زد. برای خنده های خواهرش لحظه شماری می کرد. کارش این شده بود که دستهایش را کنار لبهای بچه می گذاشت. وقتی لبهایش را تکان می داد، او از شادمانی مادرش را صدا می کرد که بیایید و ببیند. صدای پدر توی ذهنش پیچید که می گفت بیایید بچه گفت بابا… بعد دود اسفند بود که توی خانه شان پیچید.

 رفتگر داشت زباله هایش را توی سطل زباله ای خالی می کرد. جوان یادش آمد که چند روز پیش برای استخدام به شهرداری رفته بود. فکر کرده بود شاید اورا به عنوان رفتگر بپذیرند. ولی مثل هر جای دیگر دست خالی باز آمده بود. می اندیشید. با مادر پیر و چشمان نابینای خواهرم چه کنم؟ با این همه بدبختی چه کنم؟ حالا دیگر یاد روزهای گذشته هم آرامش نمی کرد و بازگشته بود به دنیای مشکلات. به روزی که بابا مرد. به روزی که خواهرش نابینا شد. و دوباره با صدای جارو بازگشت. کودکی و پدرش رد می شدند. بچه جلوتر می دوید. جوان به فکر رفت. به فکر روزهایی که بابا اورا می برد مدرسه و بعد می رفت و او می آورد. صدای گریه کودک رهگذر رشته افکارش را پاره کرد. پایش گیر کرده و زمین خورده بود. بلند شد و با چشمان نگران دنبال پدر گشت. پدر دوید و بچه را در آغوش گرفت. چقدر دلم برای آغوش پدر تنگ شده است. دوباره رفت. از مشکلی به مشکل دیگر… چه کنم؟…. مرد میانسالی رد شد و ته سیگاری جلوی پایش انداخت. ته سیگار توجه جوان را جلب کرد. بعد بسته روزنامه پیچ را نگاه کرد. روی روزنامه نوشته شده بود، یارانه مرداد ماه امشب واریز می شود. دیگر صدای جارو را نمی شنید. تصمیمش را گرفته بود. بلند شد و راه افتاد. دوست داشت کسی را ببیند. آشنایی را ببیند. با کسی حرف بزند. بهانه ای که سد راهش شود. رفت ولی چیزی جلویش را نگرفت. ای کاش آن لحظه تن اش به کسی می خورد. یکی می گفت هی فلانی چه می کنی. بعد او توجه نکند و طرف یقه اش را بگیرد و چنان بزند توی گوشش که آن بسته از دستش بیافتد. کاش او هم چیزی می گفت. دعوایی می شد و مشتی به صورت کسی می زد و دلش خنک می شد و حالا دیگر کسی از او حرف نمی زد. ولی هیچ کس جلویش را نگرفت. چند دقیقه بعد مردم جلوی ساختمان شهرداری، جوانک بیست و چهارساله ای را دیدند که بطری ای را از لای روزنامه ای درآورد. آن را روی خودش خالی کرد و بوی بنزین توی هوا پیچید. کبریت زد و آتش به آسمان شعله کشید. او می سوخت و می سوخت. داد می زد و به خودش می پیچید. اول روی زانوانش و بعد روی زمین سرد افتاد. چند دقیقه بعد خبر توی شهر پیچید. مادری به صورتش چنگ زد. دختر نابینایی که جیغ کشید…. و کاش صدایش چنان بلند بود که گوش خاوری ها را کر می کرد و حیف که از آدم گرسنه نمی توان چنان انتظاری داشت. او سوخت و بعد ها گفتند که می خواسته شهردار را هم بسوزاند و شاید یکی از همین روزها کسی باشد که فردا مدعی اش شود. یقه مادر پیرش را بگیرد که باید پول موزاییک هایی که پسرش سیاه کرده بدهد. حالا دیگر معروف شده ای. دیگر همه دارند تصویرت را توی فیسبوک به اشتراک می گذارند. تصویر بدن سوخته ات را روی خیابان سرد. روی خط کشی جاده. آخ چه عکس داغی. زیرش می نویسند این تصویر چند تا لایک دارد؟ مردی که می سوزد چندتا لایک دارد؟ جوان شرمنده چند تا لایک دارد؟…

یک دیدگاه برای “خام بدم، پخته شدم، سوختم”

ارسال دیدگاه

Spam Protection by WP-SpamFree