دل خوش سیری چند؟

مرد میانسالی از گوشه اتاق دوید طرف ما. مثل یک شوک بود. پیش‌بینی چنین چیزی را نمی‌کردیم. فکر کردم به ما حمله کرد. خواستم جلوی خانم‌های همراه‌مان را بگیرم، نکند آسیبی بهشان برسد. با خودم گفتم ممکن است مرد میانسال کاری کند و آبرویم جلوی همه برود. همه‌اش در چند ثانیه اتفاق افتاد و وقتی چشم باز کردم دیدم مرد با لبخندی روبه‌روی یکی از خانم‌ها ایستاده بود و دستش را برای دست دادن دراز کرده بود. خانم همراه‌مان هم با حالتی متعجب دستان او را نگاه کرد و نمی‌دانست باید چه کند. همین لحظه خودم را پیش کشیدم، او را از فکر و خیال رهاندم و دستان مرد میانسال را با بی‌میلی گرفتم. مدیر آسایشگاه گفت: اسمش سعید است، به هر تازه‌واردی این طور خوشامد می‌گوید. خیالم که راحت شد، فرصت کردم نگاهی به دورو برم بیندازم. آدم‌های دورو برم را برانداز کردم. همه‌شان با دهان‌های باز و چشمان از حدقه درآمده – که بعد‌ها فهمیدم مشخصه همیشگی‌شان همین است- داشتند ما را نگاه می‌کردند. یکی از پرستارها گفت: بچه‌ها سلام نمی‌کنید؟ و همه‌شان، همه آنها که می‌توانستند حرف بزنند، گردن‌هایشان را کج و راست کردند و با هم گفتند: سلام. سلام‌شان درد را به دل‌هایمان نشاند، خانم‌ها به اتاق مدیر برگشتند و از ادامه راه منصرف شدند. من که تازه فهمیده بودم، این دوستان جدید تا چه اندازه می‌توانستند با معرفت باشند نگاهی به دوستم، امیر، انداختم و تصمیم گرفتیم چند دقیقه‌یی را با آنها بگذرانیم. با تک‌تک‌شان دست دادیم و آنها لبخند می‌زدند. کم‌کم کنجکاوی زنانه و مهر مادرانه خانم‌های گروه، آنها را هم به داخل بخش کشاند. وارد یکی از اتاق‌ها شدیم که بیمارانش زندگی نباتی داشتند. دست‌ها و پاهایشان به جهت‌های مختلف کج شده بود. یادم آمد که یک بار توی بچگی وقتی یکی از بچه‌های محل دستم را همین‌طور به پشتم پیچانده بود، چقدر احساس درد کرده بودم. شاید اینها هم همان‌قدر درد می‌کشند. نه یک لحظه و نه یک ماه و نه یک سال؛ یکی‌شان‌ ?? سال بود که با آن دست و پاهایی که مثل شاخه‌های درخت هرکدام به طرفی رفته بود، سقف اتاقش را نگاه می‌کرد. دور تختش جمع شدیم و او با چشمانش همه ما را به نوبت، خوب نگاه می‌کرد. چشمش که به من افتاد، شنیدم. صدایش را شنیدم. فکر کردم شاید دارد با چشمانش به من می‌گوید: عوضی. تو با آن کت و شلوار اتوکشیده، با آن موهای شانه زده‌ات، آمدی اینجا چه کنی؟ اینها را آورده‌یی چه کنی؟ درد کشیدن مرا ببینید و نهایتا بگویید: آخی و بروید سراغ زندگی‌تان؟ فکر کردم که گفت آمده‌یی خودنمایی؟ با ترس زیادی دستم را روی صورتش کشیدم، گردنش را کشید و سرش را تکان داد. دهانش به این طرف و آن طرف کج و آب دهانش سرازیر شد و دیدم که دارد لبخند می‌زند. من اشتباه کرده بودم. و او عجب بامعرفتی بود. با آنکه شاید همه آن چیزها را راجع به من می‌دانست، به من لبخند زد. فهمیدم که می‌تواند دوست خوبی برایم باشد. یک رفیق بامرام. کسی که می‌توانستم گاهی بیایم، ساعت‌ها بنشینم و با او حرف بزنم، با من حرف بزند. اسمش را از پرستار پرسیدم: کیانوش. سرم را که بالا آوردم یکی از دختر‌ها زد زیر گریه و از اتاق بیرون رفت. احتمالا او هم مثل من با کیانوش حرف زده بود. خوب شد که رفت. چون مطمئنا طاقت این یکی را دیگر نداشت. پسری که مدام از ما می‌پرسید: مامان کجاست؟ در جواب تمام سوال‌هایمان هم همین را گفت. پرستارها گفتند سال‌هاست هیچ حرفی نمی‌زند. به‌جز اینکه «مامان کجاست؟»آخر سر رفتم و با همه‌شان دست دادم. سعید هم خودش جلویم دوید و با من دست داد. این‌بار دستانش را به گرمی فشردم و هر دو خندیدیم. توی دفتر مدیر همه‌مان ساکت بودیم. هرکس داشت به مکالمه‌اش با یکی از همین‌ها فکر می‌کرد. همه بغض کرده بودند. همان دوست‌مان که گذاشت و رفت، هنوز هم گریه می‌کرد، سرش را بالا آورد. لحظه‌یی نگاهش کردم و گفتم: گریه نکن دوباره میارمت. همه‌مان لبخند تلخی زدیم و یکی از پرستار‌ها بلند خندید. آمدیم بیرون و از هم جدا شدیم. توی همان دنیای قبلی. دنیای آدم‌هایی که حرف می‌زنند. فریاد می‌زنند. به هم فحش می‌دهند. به هم مشت می‌زنند. قدم می‌زدم و می‌شنیدم. بابا… بابا… برام ماهی گلی می‌خری؟ آقا ماهی گلی چند؟ آقا این پیراهن چند؟ این چند؟ آن چند؟… .

تا مصلحت چه باشد…

بابام گفته بود برای آنکه باباش، یاد کمرباریک که عقل و هوش و مال و منالش را با خودش برد و رفت، نیافتد، هر روز او را باخودم ببرم هواخوری. من هم چند تیله به او دادم تا برود با بچه ها تیله بازی کند. اما عاقبت چنان شد که من و بابابزرگ به جان هم افتادیم. یک دفعه به من گیر می داد که فلان تیله ی زرد سه پر که آن روز دستت دیدم مال من است و از جیب من برداشته ای. هر وقت یک چنین تهمت ناروایی به من می زد معلوم بود خودش همه تیله هایش را باخته است و حالا دنبال بهانه است که مرا تیغ بزند. همیشه هم حرفش را با یک دانه کشیده شروع می کرد. در چنین مواردی من هم فوراً خودم را زمین می انداختم و پاچه شلوار کردی اش را می گرفتم و خلع سلاحش می کردم. تکان می خورد کارش تمام بود. لذا برای آنکه پاچه اش را از دستمان دراورد مجبور بود همانطور بنشیند روی ما و حالا نزن کی بزن. من هم دست می بردم و این بار بند تنبانش را می گرفتم و فریاد می زدم و از ننه ام کمک می خواستم. یک دفعه ننم با هزار داد و فریاد می رسید و با جارویش به جان من می افتد. چنان گره می خوردیم که سر و تهمان معلوم نبود و چند دقیقه ای طول می کشید تا ننه ام ناحیه مناسبی از بدن من را برای اصابت ضربه پیدا کند. این زد و خورد ها ادامه داشت تا آنکه ننه ام برای هر کداممان کیسه ای از باقی مانده پارچه پیژامه بابام دوخت تا هر کدام تیله هامان را داخل آن بریزیم. مال خودتان را سفت بگیرید و همدیگر را دزد نکنید.

همینطور که پیش می رفت، تیله هایم کمتر و کمتر می شد. بابابزرگ می گفت آدم اگر تیله هایش را بشمارد کم می شود. من ساده هم باور می کردم. بابا بزرگ هم تا مدت های مدیدی با این کلک تیله های ما را کش می رفت. اگر آن ها را می شماردم می گفت دلیلش همین است که کم شده. اگر هم نمی شماردم هم کم می شد و نمی فهمیدم که کم شده. بابا و ننه ام که می فهمیدند جریان چیست، برای آنکه آبروی بابابزرگ را حفظ کنند سکوت می کردند. می گفتند مصلحت خانواده حکم می کند چنین باشد. حکایت بیت المال هم حکایت همین تیله های ماست. بشماری کم می شود. نشماری هم کم می شود.

او تنها پدر شرمنده دنیا نیست…

عکس: مسعود خلدی رضایی

ماه رمضان است. ما روزه ایم. قربه الی الله. روزه گرفته ایم تا حال و روز فقرا را بفهمیم. قند و چربی خونمان دارد بالا می رود. شاید یکی از همین روز ها مجبور بشویم سری به بیمارستان بزنیم و یک برگ از دفترچه بیمه مان را حرام کنیم. سفره افطار می اندازیم، همه را دعوت می کنیم و خدارا شکر می کنیم که مجبور نشدیم شب را در بیمارستان سر کنیم. فضایش دلگیر است و غذایش دل را بر هم می زند. شب ها هم سر را روی بالشت پر می گذاریم و می خوابیم. و ما دوباره روزه می گیریم تا حال و روز فقرا را بهتر درک کنیم. قربه الی الله. و آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید، یک نفر انگار در آب دارد می سپارد جان…

اینجا هیچ کس نیست که شب ها، سر گرسنه روی بالشت بگذارد. البته اگر بالشتی باشد و سقف بالای سری. و اگر نباشد می شود مثل فرامرز داستان ما. فرامرز کارگر ساختمان است، به قول خودش از بچگی یتیم شده و هیچ کس را در این دنیا ندارد. از دار دو دنیا دو پسر نوجوان دارد که باید از اول مهر دوباره پشت نیمکت ها بنشینند. سقف خانه شان آسمان کوهستان های حد فاصل کرمانشاه-کامیاران است. جایی که وقت اذان گرگها زوزه می کشند و آدم جای افطاری نیش عقرب می خورد. و ما روزه می گیریم برای درک حال و روز فقرا. قربه الی الله. فرامرز می گوید همه راه ها را رفته است. برای رییس جمهور نامه داده. تهران رفته و به دفتر همه مسئولین سری زده. به دست و پای صاحب خانه اش هم افتاده است. نهایتاً از اجاره ماهی صد و پنجاه هزار تومان بر نیامده و شب ها را در پارک ها خوابیده اند. اما گویا چهره شهر را زشت کرده اند و خاطر من و شما را مکدر. آن هم من و شمایی که برای درک حال و روزشان روزه می گیریم. پس، از پارک هم بیرونشان کردند. زمین خدا بزرگ است منتها بعضی از آن کشاورزی است و ممکن است خاطر کشاورز را هم مکدر کنند. برای همین آنقدر آمده اند تا به اینجا رسیده اند. کمی خاطر گرگ ها را آزرده اند. کمی هم جای عقرب ها را تنگ کرده اند ولی آن ها به اندازه انسانها نیشان نمی زنند. اینجا از خانه خودشان هم بهتر است. آشپزخانه اش اوپن است. استخر و جکوزی هم دارد. خودشان را یواشکی توی کانال آب زمین های خدا می شورند. در لا به لای سخنانش از پایگاهی در آن نزدیکی و به تعبیر او سپاه بسیار به نیکی یاد می کرد که در این مدت به او اجازه داده بودند دبه های آبش را از آنجا پر کند و چه اندازه که از این لطف آنها ممنون و متشکر نبود. چند دقیقه ای که آنجا بودیم بچه های پایگاه امداد جاده ای هلال احمر هم مردانه آمدند و چند قوطی قوطی کنسرو آوردند تا اینجا کسی نباشد که شب ها سر گرسنه روی سنگ می گذارد. موقع خداحافظی فرامرز و فرزندانش کنار وسایلشان ایستادند تا عکس یادگاری بگیرند. بچه ها سعی داشتند خود را از دوربین ما مخفی نگاه دارند. حتم دارم اگر مادرشان زنده بود حتماً سر در دامانش می گذاشتند تا کسی صورتشان را نبیند. شاید نمی خواستند همشاگردی هایشان بدانند که اینها تابستان خود را چگونه گذرانده اند. اما پدر که دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشت، در حالی که از شرم و گرما عرق می ریخت به روی ما لبخند می زد و بدرقه مان می کرد.

فریاد دهه شصت

همراه یکی از دوستان یکی از چایخانه های اطراف شهر رفته بودیم تا در هوای آزاد چند دقیقه ای نفسی تازه کنیم. در آن هوای آزاد نفسی که تازه نکردیم هیچ، مجاری تنفسیمان هم در فضای پر از دود قلیان بند آمد. روی تخت کناری ما چند نوجوان تازه کار نشسته بودند که با نگاهی گذرا به سر تاپایشان یقین حاصل می کردی که یا معلم فوق برنامه شان نیامده و یا حتماً از کلاس درس فرار کرده اند. بندگان خدا هنگام دم و بازدمِ دی اکسید کربن چنان ژستی به خود می گرفتند که انگار همین دیروز تولد ۶۰ سالگی را پشت سر گذاشته اند و از جفای روزگار است که چنین درون قلیان فوت می کنند. خروج دود از گلوی این نوجوانان و صدای ناله خواننده ای که از بلند گوی قهوه خانه پخش می شد، چنان انرژی منفی را القا می کرد که آدمی را از هر تحرکی وا می داشت.

همه ما می دانیم و به روی خودمان نمی آوریم، که نسل جوان ما سفره دل برای سیگار و قلیان باز می کند و همه بزرگتر هامان هم دلشان به این خوش است که پسر یا دختر ما حالش از دود سیگار به هم می خورد. بیگانگی بین دو نسل چنان پیش رفته است که بسیاری پدر مادر ها اگر فقط یک ساعت از آنچه در ذهن جوانانشان می گذرد را بفهمند، ادامه زندگی برایشان از فرط غصه غیر قابل تحمل خواهد بود. بخشی از این بیگانگی ناشی از اختلاف بسیار زیادی است که دنیای مجازی بین نسل ما و پدرانمان به وجود آورده است. و بخشی دیگر ناشی از روی آوردن جوان به افکار و یا تفریحات به قول پدرانمان ناسالم که وقتی دسترسی به تفریحات سالم چه در خانواده و چه در فضای کشور انقدر غیرقابل تصور باشد قطعا چنین وضعی غیر قابل انتظار نیست.

مدتی پیش در یکی از کافه های به ظاهر روشنفکری فرزند یکی از هنرمندان بزگوار را دیدم و رفتم نشستم که در محضرشان فیضی ببرم و چه بی اندازه که از حضور انورشان بهرمند نشدم. ایشان به افتخار ما و با تشویق دوستانشان هنرمندی نمودند و با دود سیگار برایمان حلقه درست کردند. حکایت این پدر و پسر هنرمند فریاد نسل دهه شصتی هاست. حکایت اختلاف بین دو نسل است. نسلی که نیمی از وقت خود را در قهوه خانه و با موسیقی های در پیت غمگین می گذراند و مابقی را با دوپس دوپس اسیپکر ماشین بابای خودش یا رفیقش. گاهی اوقات هم پیاده رو،و آنوقت یک قلیان دونفره. و در این میان تنها نیروی انتظامی است که نسبت به ارشاد و راهنمایی این نسل عزم راسخ دارد. نسلی که هویتش را در پروفایل فیس بوکش دنبال می کند و هیچ تصوری از سرنوشتی که انتظارش را می کشد ندارد. نسلی که “دو سیب شلیل” دود می کند و به جای آب توی قلیانش شیر می ریزد. کمابیش در جشن فارغ التحصیلی دوستانم چنین چیزهای عجیب و غریبی را شاهد بوده ام که همسالان من چه کارهایی نمی کنند که پک هایشان به این لوله حامل دی اکسید کربن سنگین تر بشود. آنچه بنده در این مطلب به آن اشاره می کنم حمایت از افسارگسیختگی نسل جوان نیست و همه مان می دانیم آنچه ذکر شد نگاه بسیار خوش بینانه ای است به آن چه بر سر این نسل می گذرد. حکایت، حکایت دردی بزرگ و پنهان است. اگر سوختن جوان در غم بی هویتی مسئولینمان را آگاه نمی کند، این بزرگواران بدانند این دود علاوه بر نسل ما همه فرصت های نیک را با خود خواهد سوزاند. در این میان اگر سمند آرزوهای جوانی سودای تغییر سر دهد چنان لگامی از نا امیدی بر دهان آن می زنیم و آن را می کشیم که بدین زودی ها دیگر شروع به حرکت نکند. همین دوماه پیش جمعی از دوستانمان را دیدم که جمع شده بودند و قصد داشتند به خیال خودشان کار فرهنگی کنند. می گفتند اول راه کمی سخت است ولی نهایتاً ما موفق می شویم. یکی دورز پیش که به دیدنشان رفتم هر کدامشان یک طرف افتاده بودند و فارغ از اختلافات میان هر رییس جمهور و مجلس هر کدام داشتند به افتخار خودشان با دود سیگار حلقه درست می کردند.

کار کار خارجی هاست

اگر اشتباه نکنم دوم دبستان بودم که به ما یاد دادند که چطور از خیابان رد شویم. گفتند یا از روی پل عابر پیاده عبور می کنیم یا اینکه اگر پل عابر پیاده وجود نداشت پشت خط عابر پیاده صبر می کنیم که چراغ برای اتومبیل ها قرمز شود و چراغ عابر پیاده سبز. آنوقت با خیال آسوده از خیابان عبور می کنیم. اگر خط چراغ عابر پیاده وجود نداشت اول طرف چپت را نگاه کن اگر ماشین نیامد آن وقت تا وسط خیابان برو، اگر باز دیدی که ماشین نیامد بعد طرف راست را نگاه کن و راهت را ادامه بده. این شد ملکه ذهن ما. به خیابان که می رسیم یک نگاه کلی به خیابان می اندازیم. دستمان را روی جیبمان می گذاریم که پول خرده هایمان نریزد. کوچه ،خیابان ، یا این که اتوبان باشد برای ما فرقی ندارد. تا آن طرف به سرعت می دویم. اگر همیشه این کار را نکنیم حداقل آنقدر این کار را می کنیم که بگوییم رویه ثابت اکثریت ما برای رد شدن از خیابان است. به یقین می توانم بگویم که هیچ خیابانی هم در شهر ما پیدا نمی شود که راننده ای پشت خط عابر پیاده بایستد.

حالا وقتی برای هر کاری در یکی از خیابان های شهری به جز کرمانشاه راه می رویم می شویم یک شهروند مسئول و متعهد. به همراه دیگران پشت خط عابر پیاده می ایستیم با آن ها از خیابان رد می شویم. اگر کسی هم این نظم را به هم بزند با نگاهی پر از سرزنش مسیر حرکت آن بنده خدا را تعقیب می کنیم.

این رفتار دوگانه نشان می دهد که ما به ذات انسان هایی هستیم که به قوانین احترام می گذاریم. منتها در شهر خودمان به یک توافق جمعی بر سر این گونه مسائل رسیده ایم. ما می دویم راننده هم راه خودش را می رود. روی خط عابر پیاده هم نمی ایستد. نه ما به زحمت میفتیم و نه راننده. رفتار جمعی و نظم و اینجور چیزها هم هیچ اهمیتی ندارد.

چند وقت پیش در یکی از خیابانهای شهر ابتکار جالبی از مسئولین دیدم که مطمئنا هر کس دیگری متوجه این مسئله می شد بی اختیار لبخند تلخی بر لبانش جاری می شد. زحمت کشیده بودند خط عابر پیاده را نسبت به جای قبلی اش جابجا کرده بودند. ماشین ها که قبل از آن خط نمی ایستند پس ما خطکشی را ببریم جلو تر. خط را دقیقا بعد از جایی قرار داده بودند که ماشین ها دوست دارند آنجا توقف کنند، یعنی تقریبا داخل چهاراه! نه آن جایی که دقیقا باید باشد.

آن چه باعث می شود ما وقتی در پایتخت قدم می زنیم رفتار متفاوتی نسبت به آن رفتاری داشته باشیم که در شهر خودمان انجام می دهیم شخصیت جمعی مردم آن شهر است. یعنی همان توافقی که در بالا به آن اشاره کردیم. منتها آنجا به شکلی مثبت شکل گرفته است و اینجا بالعکس. وقتی ما در شهر دیگری قدم می زنیم به حیطه شخصیت جمعی مردمان آن شهر وارد می شویم و مثل آن ها رفتار می کنیم. مسلما هر میهمانی هم که به شهر ما وارد شود دیر یا زود از همین قاعده پیروی خواهد کرد و مانند خودمان رفتار می کند.

جامعه پذیری یا اجتماعی شدن، عمل یا فعالیتی است که انسان بدون هویت خاص که فردی غیر اجتماعی است را به فردی اجتماعی و دارای هویت مشخص تبدیل می کند یا به زبان ساده تر آماده کردن فرد است برای زندگی در جامعه. این فرآیند در درجه اول توسط خانواده صورت می گیرد اما آن چه بیشتر در شکل گیری شخصیت جمعی ما موثر است نهاد های اجتماعی و رسانه های گفتار جمعی است. اگر یک صدای مشترک در شکل گیری این توافق و شکل گیری یک شخصیت قابل قبول عمل نکند بدون شک این مسئله با دشواری های فراوانی رو به رو خواهد بود. البته در این زمینه اقدامات زیادی صورت گرفته است، اما این آموزه ها آنقدر شعارگونه، کلیشه ای و به صورت رفع تکلیف بوده اند که حتی خود شخص یا نهاد مربوطه نیز آن ها را باور نکرده است. پرخاش، بی نظمی، قانون گریزی، خودبرتر بینی، از همه بدتر تنبلی و …  بخشی از شخصیت جمعی ماست در صورتیکه بسیاری از ما در زندگی خصوصیمان چنین رفتار نمی کنیم. آن چه در این زمینه می توان گفت این است که اگر مسئولین هرچه زودتر در این زمینه به شکل گیری یک توافق جمعی کمک نکنند بدون شک شاهد شرایطی بدتر از شرایط موجود خواهیم بود.