تا مصلحت چه باشد…
بابام گفته بود برای آنکه باباش، یاد کمرباریک که عقل و هوش و مال و منالش را با خودش برد و رفت، نیافتد، هر روز او را باخودم ببرم هواخوری. من هم چند تیله به او دادم تا برود با بچه ها تیله بازی کند. اما عاقبت چنان شد که من و بابابزرگ به جان هم افتادیم. یک دفعه به من گیر می داد که فلان تیله ی زرد سه پر که آن روز دستت دیدم مال من است و از جیب من برداشته ای. هر وقت یک چنین تهمت ناروایی به من می زد معلوم بود خودش همه تیله هایش را باخته است و حالا دنبال بهانه است که مرا تیغ بزند. همیشه هم حرفش را با یک دانه کشیده شروع می کرد. در چنین مواردی من هم فوراً خودم را زمین می انداختم و پاچه شلوار کردی اش را می گرفتم و خلع سلاحش می کردم. تکان می خورد کارش تمام بود. لذا برای آنکه پاچه اش را از دستمان دراورد مجبور بود همانطور بنشیند روی ما و حالا نزن کی بزن. من هم دست می بردم و این بار بند تنبانش را می گرفتم و فریاد می زدم و از ننه ام کمک می خواستم. یک دفعه ننم با هزار داد و فریاد می رسید و با جارویش به جان من می افتد. چنان گره می خوردیم که سر و تهمان معلوم نبود و چند دقیقه ای طول می کشید تا ننه ام ناحیه مناسبی از بدن من را برای اصابت ضربه پیدا کند. این زد و خورد ها ادامه داشت تا آنکه ننه ام برای هر کداممان کیسه ای از باقی مانده پارچه پیژامه بابام دوخت تا هر کدام تیله هامان را داخل آن بریزیم. مال خودتان را سفت بگیرید و همدیگر را دزد نکنید.
همینطور که پیش می رفت، تیله هایم کمتر و کمتر می شد. بابابزرگ می گفت آدم اگر تیله هایش را بشمارد کم می شود. من ساده هم باور می کردم. بابا بزرگ هم تا مدت های مدیدی با این کلک تیله های ما را کش می رفت. اگر آن ها را می شماردم می گفت دلیلش همین است که کم شده. اگر هم نمی شماردم هم کم می شد و نمی فهمیدم که کم شده. بابا و ننه ام که می فهمیدند جریان چیست، برای آنکه آبروی بابابزرگ را حفظ کنند سکوت می کردند. می گفتند مصلحت خانواده حکم می کند چنین باشد. حکایت بیت المال هم حکایت همین تیله های ماست. بشماری کم می شود. نشماری هم کم می شود.




