اگر اشتباه نکنم دوم دبستان بودم که به ما یاد دادند که چطور از خیابان رد شویم. گفتند یا از روی پل عابر پیاده عبور می کنیم یا اینکه اگر پل عابر پیاده وجود نداشت پشت خط عابر پیاده صبر می کنیم که چراغ برای اتومبیل ها قرمز شود و چراغ عابر پیاده سبز. آنوقت با خیال آسوده از خیابان عبور می کنیم. اگر خط چراغ عابر پیاده وجود نداشت اول طرف چپت را نگاه کن اگر ماشین نیامد آن وقت تا وسط خیابان برو، اگر باز دیدی که ماشین نیامد بعد طرف راست را نگاه کن و راهت را ادامه بده. این شد ملکه ذهن ما. به خیابان که می رسیم یک نگاه کلی به خیابان می اندازیم. دستمان را روی جیبمان می گذاریم که پول خرده هایمان نریزد. کوچه ،خیابان ، یا این که اتوبان باشد برای ما فرقی ندارد. تا آن طرف به سرعت می دویم. اگر همیشه این کار را نکنیم حداقل آنقدر این کار را می کنیم که بگوییم رویه ثابت اکثریت ما برای رد شدن از خیابان است. به یقین می توانم بگویم که هیچ خیابانی هم در شهر ما پیدا نمی شود که راننده ای پشت خط عابر پیاده بایستد.
حالا وقتی برای هر کاری در یکی از خیابان های شهری به جز کرمانشاه راه می رویم می شویم یک شهروند مسئول و متعهد. به همراه دیگران پشت خط عابر پیاده می ایستیم با آن ها از خیابان رد می شویم. اگر کسی هم این نظم را به هم بزند با نگاهی پر از سرزنش مسیر حرکت آن بنده خدا را تعقیب می کنیم.
این رفتار دوگانه نشان می دهد که ما به ذات انسان هایی هستیم که به قوانین احترام می گذاریم. منتها در شهر خودمان به یک توافق جمعی بر سر این گونه مسائل رسیده ایم. ما می دویم راننده هم راه خودش را می رود. روی خط عابر پیاده هم نمی ایستد. نه ما به زحمت میفتیم و نه راننده. رفتار جمعی و نظم و اینجور چیزها هم هیچ اهمیتی ندارد.
چند وقت پیش در یکی از خیابانهای شهر ابتکار جالبی از مسئولین دیدم که مطمئنا هر کس دیگری متوجه این مسئله می شد بی اختیار لبخند تلخی بر لبانش جاری می شد. زحمت کشیده بودند خط عابر پیاده را نسبت به جای قبلی اش جابجا کرده بودند. ماشین ها که قبل از آن خط نمی ایستند پس ما خطکشی را ببریم جلو تر. خط را دقیقا بعد از جایی قرار داده بودند که ماشین ها دوست دارند آنجا توقف کنند، یعنی تقریبا داخل چهاراه! نه آن جایی که دقیقا باید باشد.
آن چه باعث می شود ما وقتی در پایتخت قدم می زنیم رفتار متفاوتی نسبت به آن رفتاری داشته باشیم که در شهر خودمان انجام می دهیم شخصیت جمعی مردم آن شهر است. یعنی همان توافقی که در بالا به آن اشاره کردیم. منتها آنجا به شکلی مثبت شکل گرفته است و اینجا بالعکس. وقتی ما در شهر دیگری قدم می زنیم به حیطه شخصیت جمعی مردمان آن شهر وارد می شویم و مثل آن ها رفتار می کنیم. مسلما هر میهمانی هم که به شهر ما وارد شود دیر یا زود از همین قاعده پیروی خواهد کرد و مانند خودمان رفتار می کند.
جامعه پذیری یا اجتماعی شدن، عمل یا فعالیتی است که انسان بدون هویت خاص که فردی غیر اجتماعی است را به فردی اجتماعی و دارای هویت مشخص تبدیل می کند یا به زبان ساده تر آماده کردن فرد است برای زندگی در جامعه. این فرآیند در درجه اول توسط خانواده صورت می گیرد اما آن چه بیشتر در شکل گیری شخصیت جمعی ما موثر است نهاد های اجتماعی و رسانه های گفتار جمعی است. اگر یک صدای مشترک در شکل گیری این توافق و شکل گیری یک شخصیت قابل قبول عمل نکند بدون شک این مسئله با دشواری های فراوانی رو به رو خواهد بود. البته در این زمینه اقدامات زیادی صورت گرفته است، اما این آموزه ها آنقدر شعارگونه، کلیشه ای و به صورت رفع تکلیف بوده اند که حتی خود شخص یا نهاد مربوطه نیز آن ها را باور نکرده است. پرخاش، بی نظمی، قانون گریزی، خودبرتر بینی، از همه بدتر تنبلی و … بخشی از شخصیت جمعی ماست در صورتیکه بسیاری از ما در زندگی خصوصیمان چنین رفتار نمی کنیم. آن چه در این زمینه می توان گفت این است که اگر مسئولین هرچه زودتر در این زمینه به شکل گیری یک توافق جمعی کمک نکنند بدون شک شاهد شرایطی بدتر از شرایط موجود خواهیم بود.