بشتابید،تا فرصت هست 

نمی دانم تا به حال نگاه کرده اید ببینید یک مرغ  چه شرافتمندانه عمل تخم گذاری را انجام می دهد یا نه، جان شما خیلی سخت و دردناک است یک بار بنشینید و با دقت به آن نگاه کنید که چه زوری می زند تا این کار را بکند. حتی اگر به دقت نگاه کنید متوجه می شوید سیاهی چشمانش هم به قرمزی می زدند،  بعد نگاه کنید وقتی تخمش را گذاشت و راحت شد چه شادمانی می کند و از خود چه قد قدی ول می دهد توی هوا، حتی شما ناظر محترم را نیز به شعف وا می دارد. باور بفرمایید لحظه لحظه حال و روزش را درک می کنم چرا که  این دقیقا شبیه همان کاری است که بنده در حال حاضر انجام می دهم، نخیر دور از جانمان، خیالتان راحت باشد تخم نمی گذاریم، البته اگر می گذاشتیم هم به شما ربطی نداشت، روزی حلال باشد از کجا می آیدش دیگر فرقی نمی کند.  عرض می کردم  تخم نمی گذاریم، داریم طنز می نویسیم، خدا شاهد است از تخم گذاشتن بدتر است، هی زور می زنی و هی زور می زنی تا یک چیزی بیاید که بنویسی،  چشمانت قرمز می شود و بسیار سخت می گذرد،ولی وقتی تخمت را گذاشتی بسیار صفا دارد و عربده می کشی و قدد قد می کنی طوری که خواننده محترم نیز به شعف می افتد. از اینها که بگذریم جانم برایتان بگوید که چند روز پیش رفته بودیم پیاده روی. در این چنین موارد همیشه پیراهنمان همچون یوسف پیامبر از پشت دریده می شود، نه اینکه از خودمان براروی زیبایی داشته باشیم که جماعت نسوان به دنبالمان بیفتند، نه، زلیخای ما پیرزنی متدکی است که  برای گرفتن پول، کمترین مکانی که از ما می درد پشت پیراهنمان است، آن روز هم در حال چک و چانه زدن با زلیخا بودیم و خدا را گواه می گرفتیم که از پس خواسته اش بر نمی آییم که عده ای مستِ لا یعقل به خیابان ریختند و عربده می کشیدند و شیشه ها می شکستند و جامه  ها می دریدند، داشتیم حیرت زده اوباش را می نگریستیم و با چشمانمان به دنبال لیدرشان می گشتیم که ناگهان وسط معرکه مردی را دیدیم که جلوی جمعیت حرکت می کرد، نعره می زد و دستانش را رو به جماعت الوات بالا می برد و  پایین می آورد و فریاد می زد که “چه حرفا چه چیزا آدم شاخ در میاره کچل مو در میاره”  اینها را که می گفت مابقی به همراه او تکرار می کردند و شیشه از حجره ها را می شکستند. ابتدا که نگاهشان کردیم فکر کردیم دارند حرکت مدنی می کنند، اما بعد وقتی  با دقت بیشتری که نگاه کردیم دیدیم که آن آقای محترم گنده لات را می شناسیم، خان بابا بود، از خانه که بیرون می آمدم داشت با بابام بازی می کرد، ولی نمی دانم در این فرصت کوتاه چطور چنین جماعت همگنی را گرد آورده بود،  در همین فکر بودیم که جماعت آژان به میدان ریختند زمین گشت جنبان چو ابر سیاه، تو گفتی همی بر نتبابد سپاه. وقتی ماجرا به اتمام رسید خان بابا را دیدم که هنوز با سر رو روی خونی نعره می زد و مبارز می طلبید و همکاران سابقش برایش می گریستند و به دنبالش می دویدند تا دستگیرش کنند. آن شب را بابام رفت و سند گذاشت که بابایش را آزاد کند. وقتی به خانه آمدند بابام رو به خان بابا کرد و توی سر خودش زد و گفت آخر دردت چیست که با آبروی ما چنین می کنی؟ خان بابا تا این را شنید، نیشش باز شد و گفت: لازم نیست خودت را بکشی، زن می خواهم. بابام عصبانی شد و گفت مگر دو تا نگرفتی؟ ننه ام را که سکته دادی، آن دخترک هم بعد از اینکه مال و اموالت را بالا کشید، رفت که هنوز تکلیفت را با او مشخص نکرده ای. آخر چندتا پدر من؟ و همچنان خود را همی زد و می گریست، که خان بابا ناگهان فریاد زد چهارتا. تازه چهار تایش را ثبت می کنند. مگر ندیده ای که الان یک ماه است وکلای مشروطه همه امور مملکت را رها کرده اند و دارند سر چند تا بودنش با هم جدل می کنند؟ تا فرصت هست توهم بیا برویم بگیریم که این وکلا زیاد روی قولشان نمی مانند و بلا شک فردا حرفشان عوض می شود. خان بابا این ها را گفت و آخر سر وقتی دید بابام هنوز زار می زند ، هر چه از دهانش درآمد بار بابام کرد و از خانه بیرون رفت و وقتی هم برگشت زلیخا را با خود آورد و به عنوان ننه جدید بابام معرفی کرد.

گاو نر می خواهد و مردِ کهن 

من دلم می خواد پنجره رو وا کنم، فریاد بزنم یارمو رسوا کنم، آخه هرچی اومد بر سرم یارم کرد، یارم منو از زندگی بی زارم کرد.

این بیانات خان باباست که بالای میز نهارخوری رفته است،  یک دستش را روی سر گذاشته و دست دیگرش را به کمر گرفته و دقیقا از همین ناحیه خویش را دچار دوران می نماید و آن قسمت را که شاعر می فرماید: من دلم می خواد پنجره رو وا کنم، را من و سایر نوه و نتیجه هایش با یکدیگر تکرار می کنیم که بسیار صفا دارد. این شادی زاید الوصف ناشی از پذیرفته شدن شماره حساب بابام در سامانه اینترنتی نقدی شدن یارانه هاست، که باعث می شود که از گرسنگی نمیریم و قوت لا یموتی باشد که به غفلت نخوریم و به انجام چنین مراسماتی ادامه دهیم، برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید ..

لولو این چه کاری بود که کردی؟! 

چند سال پیش وقتی خان بابا عاقل بود و تازه شروع کرده بودم به نوشتن، همواره با مشکل کمبود سوِژه برای نگاشته هایم مواجه بودم. اما شکر خدا، در این چند ساله و از وقتی که خان بابا همسر دوم اختیار نمود و بی بی ام را سکته داد و بابام را بدبخت کرد، وضع من هم خوب شده است. حالا که خان بابا مانده است تنها و یک زنگوله پای تابوت و به طور کامل عقل از دست بداده و خانواده ام را مسخره ی خاص و عام کرده است، خوراک نوشته هامان شکر خدا می رسد. یعنی از این بنده خدا به قدر کفایت امور متحیرالعقول و نشاط آور سر می زند که ما آن را برای شما بنویسیم.  بنده خدا بابام فکر می کرد با شکلک دراوردن برای آن پیرمرد می تواند خوشحالش کند. چند روز پیش که داشت از قضای حاجت بر می گشت، نگاهی به خان بابا که گوشه اتاق نشسته بود کرد و با دو دستش گوش های خودش را کشید، زبانش را بیرون آورد و چنان اطواری از خود به در نمود که همه مان را شرمسار کرد. برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید ..

حرکات موزون خان بابا خان 

خلاصه ماجرا:  پدر بزرگم ( اورا خان بابا  صدا می کنیم ) که بازنشسته نظمیه است و عمری در کسوت آژان به جامعه خدمت کرده است، اواخر عمرش به سرش می زند همسر دومی اختیار کند، و دختر جوانی را به زنی می گیرد. بی بی سکته می کند و می میرد، دلبر هم پس از ارائه زنگوله ی پای تابوتی، اموال خان بابا را بالا می کشد و می رود. خان بابا هم عقلش را از دست می دهد و من و خانواده ام را مسخره خاص و عام و شما خواننده ی محترم می کند …

ادامه ماجرا:دیروز بابام  وقتی فهمید ما چند مدتی است حوادث خانواده مان را می نویسیم و اینجا چاپ می کنیم، از خانه بیرونمان کرد. آن چنان که جایش هنوز روی روح و تنمان درد می کند. امشب هم که آمدیم این مطلب را بنویسیم با خود اندیشیدیم اصلا این چه رسم است که هفته به هفته منِ بدبخت شب های جمعه تا نیمه شب بنیشینم و بنویسم تا شما صبح شنبه این جریده را بخرید و مطالعه کنید و به روزگار من و بابام و خان بابا بخندید. اصلا از این نمره به بعد، از این چیزها خبری نیست. برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید ..

شطرنج بازی کردن خان بابا خان 

بعد از آنکه پدر بزرگم، خان بابا خان رفت و شوخی شوخی آن دختر کمر باریک، چشم ابرو مشکی را آورد و هووی بی بی ام کرد، همه چیز توی خانه ما به هم ریخت. خدا را شکر بی بی ام – خاکش بقای عمر شما باشد –  همان روزهای اول سکته کرد و این روزها را ندید اما کمرباریک همه دار و ندار ما را جمع کرد، با خودش برد و شد مصداق بارز شب تاریک برای روزگار خان بابا خان. از آن به بعد ما ماندیم و اعصاب خراب خان باباخان و یک بیماری روحی شدید. همه اطبای زمان معتقد بودند باید سرش را گرم کرد تا به آن لکه ننگ آبرویش فکر نکند. برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید ..

خان بابا خان داماد می شود 

چند وقتی بود پدر بزرگم خان بابا خان بی اندازه مزاح می کرد و حکایت همی گفت. چپ می رفت و راست می آمد چیزی می گفت و همه  را می خندانید. همه  نوه ها و نتیجه ها را دور خود جمع می کرد و همه را به شعف وا می داشت و در کل زیاده از حد شوخ گشته بود.خلق و خوی همه باز شده بود و همه از این وضعیت راضی بودند الا بی بی.بی بی می گفت شوخی هم حدی دارد، توی این سن و سال با این ریش سفید، این چه رفتاری است که می کند. آقا و ننه من هم در حمایت از حان بابا می گفتند که ای خصیصه بدی نیست و شما نیز باید به کفایت از آن شاد باشید. برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید ..